‏نمایش پست‌ها با برچسب اصل امامت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اصل امامت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۳ دی ۱۸, پنجشنبه

عدم صراحت قرآن در اثبات امامت ائمه







پرسش 1: چرا با اینکه کسی اگر ولایت و امامت 12 امام رو قبول نداشته باشد بویی از بهشت نمیبرد و به عبارتی کلید بهشت قبول ولایت امامان بعد از رسول خدا است(همان چیزی اهل سنت قبول ندارند) و اینقدر به قبول ولایت آنان در روایات تاکید شده چرا خداوند این مسئله مهم که مشخص کننده جهنمی شدن یا بهشتی شدن مردم است را در قران نیاورده ؟ چرا فقط باید با تاویل در آیات که در روایات موجوداست به وجود مقدس امامان پی ببریم ؟
مثلا چرا در آیه تطهیر دقیقا مشخص نکرده چه کسانی اهل بیت پیامبر اند و همینطور آیات مباهله و...؟

پاسخ:
در ابتدا اجازه بفرماييد به چند نكته ي مهم در خصوص سوال شما بپردازيم :

اول اينكه ولايت و امامت ائمه عليهم السلام در قرآن ، با تاويل در آيات خاص و مورد نظر نيست ، بلكه اين دلالت كاملا از ظاهر آيات قابل استنباط است و ما نيازمند تاويل در اين زمينه نيستيم .
دوم اينكه شما پرسشگر محترم را به اين نكته توجه مي دهيم كه موارد مهم و اصولي ايي در دين وجود دارد كه اگر به آن عمل نشود قاعدتا بهشت هم در ازايش داده نخواهد شد اما اين موارد در قرآن كريم نيامده است مانند تعداد ركعات نماز ، شرايط و حدود نصاب زكات و يا احكام حج .اما تفصيل و توضيح دقيق اينها در بيانات نبي اكرم – صلي الله عليه و آله و سلم – كه به نص قرآن كريم ، مبين آيات شريفه هستند ، بيان شده است : وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ . (1) .
و اين قرآن را به سوى تو فرود آورديم ، تا براى مردم آنچه را به سوى ايشان نازل شده است توضيح دهى ، و اميد كه آنان بينديشند .
بنابراين تمسك به اين دليل كه رفتن به بهشت صرفا مستلزم عمل به خود قرآن است و لا غير ، دليل تامي نيست زيرا بر مبناي خود قرآن ، ما ملزم به اخذ و عمل فرمايشات پيامبر و دوري از منهيات آن حضرت – صلي الله عليه و آله و سلم – هستيم : وَمَا آَتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا . (2) .
و آنچه را فرستاده [ او ] به شما داد ، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت ، بازايستيد

سوم اينكه همانگونه كه اصل نماز و زكات و حج در قرآن وارد شده ولي ساير مسائل و مباحثش در تبيين نبي مكرم – صلي الله عليه و آله و سلم – امده است در خصوص امامت نيز همينگونه است ؛ اصل امامت در قرآن كريم آمده است و البته توصيفات ولي مسلمين پس از پيامبر - صلي الله عليه و آله و سلم – يعني حضرت امير عليه السلام ، در قرآن كريم وارد شده است اما صرفا نام حضرتشان و همچنين حضرات معصومين عليه السلام در قرآن نيامده – كه در اين خصوص هم عللي خدمتتان ارائه خواهد شد – توصيفاتي از قبيل :
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ(3)
ولى شما تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده ‏اند همان كسانى كه نماز برپا مى‏ دارند و در حال ركوع زكات مى ‏دهند
اين آيه نياز به تاويل ندارد موافق ومخالف مي دانند كه چه كسي در هنگام ركوع نماز ، زكات پرداخت نمود كه قرآن كريم هم او را به عنوان ولي معرفي نموده است . بنابر تصريح بسياري از علماي اهل سنت ، اين آيه در بارۀ امير المؤمنين عليه السلام نازل شده است . قاضي عضد الدين ايجي ، متوفاي 756 در اين باره مي‌فرمايد :
وأجمع أئمّة التفسير أنّ المراد علي .(4)

پيشوايان و بزرگان در تفسير قرآن ، اتفاق و اجماع دارند كه مراد علي ( عليه السلام ) است .
و سعد الدين تفتازاني نيز تصريح مي‌كند :
نزلت باتّفاق المفسّرين في علي بن أبي طالب ، رضي اللّه عنه ، حين أعطى خاتمه وهو راكع في صلاته .(5)


(1)- النحل / 44
(2)- الحشر / 7
(3)- مائده/55
(4)- المواقف في علم الكلام ، ص 405 .
(5)- شرح المقاصد في علم الكلام ، ج 5 ، ص270



پرسش 2: این مواردی که فرمودید که تعداد رکعات و ... در قرآن نیامده خب اینها فروع دین می باشد در حالیکه امامت از اصول دین است

پاسخ:

امامت در قرآن كريم نياز مند تاويل در ايات مربوطه نيست . در قرآن هم اصل امامت بطور كلي بيان شده است :
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمينَ (1)

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إيتاءَ الزَّكاةِ وَ كانُوا لَنا عابِدينَ(2)

و هم اياتي در خصوص امامت ائمه (عليهم السلام ) و بالاخص در شان حضرت امير عليه السلام وجود دارد :

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ(3)


يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ(4)

و آياتي ديگر . بنابراين هم اصل امامت در قرآن آمده است و هم در خصوص امامت و ولايت حضرت امير عليه السلام ، آياتي وارد شده است و صرفا نام ائمه در قرآن تصريح نگشته است كه‌آن هم دلايلي دارد . كه در پستهاي بعد ان شاء الله بيان خواهد شد .

چهارم اينكه بايد ديد آيا بردن نام ائمه (عليهم السلام ) در قرآن ،حقيقتا موجب پذيرش جناح مخالف و رفع اختلاف بود ؟ آيا اهل سقيفه حاضر به پذيرش آن بودند ؟ واقعيت اين است كه مواردي وجود دارد كه به صراحت در قرآن كريم آمده است و در زمان رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم بدان عمل هم مي شد اما برخي ، بعد ها آن را علنا نهي كردند و نپذيرفتند و از آن ممانعت بعمل آوردند. مانند آيه متعه :
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً (5) .
و زنانى را كه متعه كرده ايد ، مَهرشان را به عنوان فريضه اى به آنان بدهيد ، و بر شما گناهى نيست كه پس از [ تعيين مبلغ ] مقرر ، با يكديگر توافق كنيد [ كه مدت عقد يا مَهر را كم يا زياد كنيد ] .
قرطبي مي‌گويد :
وقال الجمهور المراد نكاح المتعة الذي كان في صدر الإسلام .(6)
مراد از اين « فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ » نكاح متعه است كه در صدر اسلام رايج بوده .
حال چه تضميني وجود داشت كه در خصوص امامت با وجود نام ائمه عليهم السلام در قرآن اينگونه نباشد ؟ مساله اجتهاد در برابر نص ، مساله ي مهمي است كه در ميان برادران اهل تسنن از صدر اسلام وجود داشته و دارد يعني اجتهاد در برابر نص قرآن كريم ، يعني با وجود اينكه خداوند چنين فرموده اما اجتهاد بزرگان اينگونه بوده ، پس بايد به آن گردن نهاد .

مساله به اينجا ختم نمي شود وباز اين توجيه راه دارد كه هر چند عده اي نپذيرند اما وجود نام ائمه عليهم السلام در قرآن مي توانست براي اعصار بعدي راهگشا باشد پس چرا نام مبارك آنها در قران نيامده است ؟ براي بررسي اين مساله در ابتدا بايد ديد با توجه به شرايط و فضاي موجود ، آيا وجود نام ائمه عليهم السلام ، براي شناخت امام معصوم مفيد تر مي توانست باشد يا معرفي به اوصاف ؟ و اساسا آيا بردن نام ائمه عليهم السلام ، آسيب شناسي يا آسيب شناسي هاي ديگري هم داشت يا خير ؟

با توجه به موج عظيم ترور شخصيت و همچنين شخص و شخصيت سازي و جعل حديث كه در صدر اسلام و بويژه در زمان بني اميه صورت مي گرفت ، وجود نام ائمه عليهم السلام در قران كريم موجب مي شد دهها و بلكه صدها علي ابن ابي طالبي كه صحابي پيامبر اكرم - صلي الله عليه و آله و سلم - بودند و حضرت (ص) در باره شان چنين و چنان فرموده بود و احيانا در فلان و فلان جنگ مشاركت داشت و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و‌اله و سلم ) دست او را در روز غدير بالا برده بود ند ، ساخته و وارد تاريخ شوند ، ديگر - حتي يك نسل بعد نه قرنها بعد - چه كسي مي توانست علي ابن ابي طالب واقعي و حقيقي را از بدلهايش باز شناسد ؟!!!

آسيب شناسي بعدي آن بود كه جعليات و شخصيت سازي براي امام يا ائمه بعدي شكل مي گرفت و نهايتا قبل از اينكه ائمه عليهم السلام به مردم – حال در هر زماني – بخواهند معرفي شوند از قبل شخصيت بدل آنها ساخته شده و يا حتي ترور شخصيت شده اند . اين امر و آسيب شناسي ، با عدم ذكر نام ائمه عليهم السلام در قرآن و تبيين آن توسط پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم ) هر چند كاملا منتفي نبود اما به حداقل مي رسيد و نتيجه اين بود كه به پشتوانه عدم ذكر نام ائمه عليهم السلام در قرآن ، خصومتها به سمت سب و لعن و... پيش مي رفت – همچنانكه در زمان بني اميه اينچنين شد – اما تاريخ همچنان يك علي ابن ابي طالب و يك حسن بن علي و يك حسين بن علي را ثبت مي نمود كه نور شخصيت حقيقي شان از زير خاكستر تمامي مخالفتها ، ترور شخصيت و جعلها همچنان مي درخشد اما تصريح نام بزرگوارشان در قرآن انگيزه حذف از راه شخصيت سازي و گم نمودن شخص و شخصيت حقيقي آنان از راه هاي گوناگون را به حداكثر مي رساند . امروزه هر چند ما نام صريح ائمه عليهم السلام را در قرآن نمي يابيم و هر چند در ادواري از تاريخ ، شخصيت بزرگوارشان در معرض سب و لعن و ترور و جعل قرار گرفته است اما اكنون تمامي مردم جهان اعم از مسلمان و غير مسلمان ، فقط يك علي ابن ابي طالب مي شناسند كه پسر عمو و داماد و وصي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم ) بود وتحقيق در خصوص شخصيت حقيقي ايشان عليه السلام از طريق برادران اهل تسنن و شيعه هر دو ممكن است ، امري كه با بدل تراشي و شخصيت سازي دروغين از يك علي ابن ابي طالب ، دهها و بلكه صدها علي ابن ابي طالب مي ساخت و ما امروزه قادر به تفكيك شخصيت آنها از يكديگر نبوديم .

بنابراين مي بينيم كه عدم ذكر نام ائمه (ع) در قرآن نه تنها موجب عدم شناخت آنها نشد - زيرا راههاي شناخت از طريق بيانات نبي مكرم (ص) كه از طريق فريقين هر دو بيان شده است باز و قابل تشخيص است - بلكه موجبات حفظ و شناخت شخص و شخصيت حقيقي ائمه عليهم السلام را در تمامي اعصار تاريخ فراهم نمود امري كه با ذكر و تصريح نام مبارك آنها در قرآن ، براي اعصار بعدي به لحاظ مراجعه به منابع تاريخي و روايي - كه مملو و مشحون از اشخاص و شخصيتهايي مشابه و ساختگي بود- كاملا ناممكن مي نمود ، در واقع با تصريح نام آنها ما فقط نام ائمه (ع) را داشتيم با بي نهايت شخصيت كه باز شناسي ائمه اصلي را از ميان آنان ناممكن مي ساخت و امروز هر چند تصريح در قرآن كريم را نداريم اما صرفا يك شخص و شخصيت از هر يك از ائمه(ع) داريم و در خصوص حضرت امير (ع) با توصيفاتي كاملا واضح در قرآن كه به راحتي با بررسي و پژوهشي منصفانه مي توان به سيره و شخصيت ناب آنان دست يافت .


(1)- بقره /124
(2)- انبياء /73
(3)- مائده /55
(4)- نساء/59
(5)- النساء / 24
(6)- تفسير قرطبي ، ج5 ، ص120 ؛ فتح القدير ، ج1 ، ص449 و تفسير طبري ، ج5 ، ص18.

پرسش 3: بنظر شما اگر واضحتر از امامان(ع) در قرآن نامی می آمد آیا مشکل اصل شیعه و سنی بیشترش حل نمیشد ؟

پاسخ: خير .
به دليل اصل اجتهاد در برابر نص اهل سنت :
در اين اصل برادران اهل سنت معتقدند كه خليفه اگر اجتهاد كند و اجتهاد او در بابر نص قرآن هم قرار داشته باشد ، اجتهاد قابل عمل و اعتنايي است .
بنده كاملا متوجه سوال شما هستم . شما مي فرماييد اگر نام امامان و بطور اخص حضرت امير عليه السلام در قران بود در همان بدو امر خليفه اي غير از خليفه ي منتصب خدا و رسول وجود نداشت كه بخواهد باب اجتهاد در برابر نص را باز كند لذا از همان ابتدا جانشيني با خليفه حقيقي خدا و رسول مي بود .
در حالي كه اينطور نيست . شما تصور مي كنيد كه به صرف ارائه يك مطلب در قرآن ، فاكتوري غير قابل نقض براي عمل بوده است در حاليكه تاريخ شهادت مي دهد كه اينگونه نبود . ما در پست شماره 7 عرض كرديم كه نمونه بارز مخالفت با نص قرآن ، تحريم متعه بود . در قرآن كريم آمده است :
فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآَتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً (1) .و زنانى را كه متعه كرده ايد ، مَهرشان را به عنوان فريضه اى به آنان بدهيد ، و بر شما گناهى نيست كه پس از [ تعيين مبلغ ] مقرر ، با يكديگر توافق كنيد [ كه مدت عقد يا مَهر را كم يا زياد كنيد ] .
مفسران اهل سنت صراحتا بيان مي كنند كه مراد از اين آيه نكاح متعه بود (2)
عمران بن حصین گفت که آیه متعه نازل شد در کتاب خداوند و ما با پیامبر(ص) به آن عمل می کردیم و قرآن آن را تحریم نکرد و پیامبر(ص) تا زمان حیات خود از آن نهی نکرد و مردی نظر خود را به آن چه خواست گفت (که مقصودش خلیفه دوم است).(3)
اين نهي عمرو مخالفت او با دستور پيامبر و قرآن حتي در زمان حيات پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و نيز پس از آن صورت گرفت . عمر خود در ضمن خطبه اي به قرآني بودن اين حكم تصريح مي كند و مي گويد من آن را حرام اعلام مي كنم (4)
مي بينيد كه عمر به صراحت به قرآني بودن دو متعه و تحريم آنها توسط خودش تصريح مي كند .
اين متعه و يك حكم فرعي است . حال چگونه ذكر نام ائمه (ع) مي توانست جلوي اختلافات را بگيرد ؟ آيا تصور نمي كنيد مي شد به صراحت مورد مخالفت قرار گيرد ؟!
ادامه دارد ....

(1)- النساء / 24
(2)- تفسير قرطبي ، ج5 ، ص120 ؛ فتح القدير ، ج1 ، ص449 و تفسير طبري ، ج5 ، ص18
(3)- صحيح بخاري ، ج 6 ، ص 37. همچنين ر. ك به اين خبر : از ابو موسی نقل شده که او به متعه حج فتوا می‏داد، مردی بدو گفت در بعضی از این فتواها عجله نکن مگر نمی‏دانی که بعدها امیرالمؤمنین (عمر) در اعمال حج چه تغییراتی داده است تا اینکه خود ابوموسی با عمر ملاقات و جریان را از وی سؤال کرد عمر در پاسخ چنین‏ گفت:

«آری می‏دانم که رسول خدا و اصحابش حج تمتع را انجام داد ه‏ اند ولی برای من خوشایند نیست که مسلمانان در زیر [درخت] اراک با همسران خویش هم بستر شوند و در حالی که آب غسل از سر و صورت آنان می‏ریزد بسوی اعمال حج حرکت کنند.( ر.ك:صحیح مسلم، كتاب الحج،باب فی نسخ التحلل من الإحرام والأمر بالتمام )
(4)-وأخرج البيهقي في السنن الكبرى وغيره عن أبي نضرة عن جابر رضي الله عنه قال في حديث: تمتعنا مع رسول الله (ص) ومع أبي بكر رضي الله عنه، فلما ولي عمر خطب الناس فقال: إن رسول الله (ص) هذا الرسول، وإن هذا القرآن هذا القرآن، وإنهما كانتا متعتان على عهد رسول الله (ص) وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما، إحداهما متعة النساء، ولا أقدر على رجل تزوَّج امرأة إلى أجل إلا غيَّبته بالحجارة، والأخرى متعة الحج، افصلوا حجكم من عمرتكم، فإنه أتم لحجِّكم وأتم لعمرتكم( السنن الكبرى، بيهقي ، ج7،ص206)


۱۳۹۳ دی ۲, سه‌شنبه

امامت، امری انتصابی است یا امری انتخابی؟







با سلام و عرض ادب

شيعه امامت را مقامي بس بلند و جايگاهي بس رفيع ميداند، در نظر انديشمندان شيعه، امامت منتخب الهي و امام حافظ شريعت و پاسخگوي تمام نيازهاي ديني است، بنابراين شخص امام بايد داراي شرايط و ويژگيهاي ممتازي باشد تا بتواند مسئوليت خطير امامت را به نيكوترين وجه انجام دهد.

پس شيعه راه تعيين امام را، منحصر در نص شرعي ميداند يعني امامت مقامي است انتصابي و نصب امام حق خداوند است همانگونه كه نبوت نيز مقامي است انتصابي و تعيين پيامبر حق و شأن خداوند است.

معرفي امام از سوي پيامبر(ص) رأي شخصي او نبوده بلكه به فرمان خداوند انجام ميگيرد، پس ميتوان نصّ پيامبر را، همان نصّ و معرفي خداوند دانست.[رباني گلپايگاني، علي، عقائد استدلالي،ج2، ص 115]

ولي اهل سنت، راه تعين امام را منحصر در نصّ شرعي نميدانند؛ زيرا طبق ديدگاه آنها امامت انتصابي نيست و مسلمانان خود ميتوانند امام و جانشين پيامبر را انتخاب كنند، مثلاً از طريق «بيعت اهل حلّ و عقد» و «غلبه قهرآميز نظامي، مقصود از بيعت اهل حلّ و عقد آن است كه گروهي از بزرگان و شخصيتهاي برجسته اجتماعي امامت شخصي را بپذيرند، البته حد نصاب خاصي براي تعداد بيعت كنندگان وجود ندارد لذا اگر تنها يكي از اهل حلّ و عقد با شخصي بيعت كند براي ثبوت امامت او كافي است. هم چنين برخي از علماي اهل سنت معتقدند كه اگر شخصي با بكارگيري نيروي نظامي و توسل به زور بر مسند حكومت نشست، امامت امت اسلامي براي او ثابت ميشود حتي اگر او شخصي فاسق، ظالم يا جاهل باشد.[جرجاني، شرح المواقف، ج 8، صص 351 و 354؛ و تفتازاني، شرح المقاصد، ج5، ص 233]

اما از ديدگاه شيعه، امامت يك مقام دنيوي، همانند مقام پادشاهان و سران حكومتها نيست بلكه منصبي الهي است كه مسئوليت خطير رهبري امت اسلامي و حفظ شريعت را بر عهده دارد، و شخصي شايسته اين منصب است كه ويژگيهاي متعددي مانند عصمت و علم خدادادي در او جمع و در همه خصائل و فضايل معنوي بر ديگران برتر باشد، بديهي است كه تشخيص قطعي فرد شايسته براي اين منصب جز از طريق خداوند و پيامبر او ميسر نميگردد، چگونه ميتوان پذيرفت كه منصب جانشين پيامبر(ص) با همه عظمت و اهميت آن، با بيعت تنها يك نفر از سركردگان قوم (اهل حلّ و عقد) معين گردد؟ و عقل سليم چگونه رضايت ميدهد كه انسان فاسق و فاجري كه با توسل به زور و ارعاب و قتل و كشتار بر مسند حكومت تكيه زده است، جانشين پيامبر(ص) و رهبر ديني و دنيوي اسلام تلقي شود؟

دلايل لزوم نصب امام از جانب خداوند

1. برهان عصمت

يكي از شرايط لازم احراز مقام امامت، عصمت است، از طرف ديگر، عصمت از اوصافي است كه تشخيص آن براي مردم ممكن نيست؛ زيرا معصوم يعني كسي كه داراي ملكه اجتناب از گناه و دوري از خطاست، و وجود اين ملكه در شخص امري دروني و پنهاني است كه تنها خداوند از آن آگاهي دارد، بنابراين تنها راه ثبوت امامت، وجود نصّ (معرفي پيامبر(ص) از جانب خدا) است.[سعيدمهر، كلام اسلامي، ‌ج2]

2. سيره پيامبر(ص)

رجوع به سيره پيامبر(ص) بيانگر اين نكته است كه آن بزرگوار نسبت به سرنوشت مسلمانان حساسيت فراوان نشان ميداد، از بيان كوچكترين مطلبي كه مايه سعادت و رشد و تعالي آنان بود فروگذار نميكرد، بديهي است كه مساله خلافت و امامت از مسائل مهم و سرنوشتساز ميباشد، به همين دليل پيامبر اكرم(ص) هر گاه براي حضور در غزوات و مانند آن مدينه را ترك ميكرد، جانشين براي خود تعيين مينمود، چنانچه در غزوه،‌ تبوك، علي ـ عليهالسلام ـ را به عنوان جانشين خود انتخاب كرد.

با اين حال چگونه ممكن است پيامبرگرامي(ص) كسي را به عنوان خليفه پس از وفات خود تعيين نكرده باشد؟

با اين مقدمات معلوم است كه آن حضرت امام و جانشين بعد از خود را مشخص كرده است، و اين كار در بين سران و حكّام دنيا امري رايج و عقلايي است، امكان ندارد رسول خدا از چنين امر حياتي غفلت ورزيده باشد، چنانكه خلفاي بعدي به هنگام مرگشان به فكر تعيين جانشين بعدي بودند، ابابكر عمر را نصب كرد، و عمر به شوراي 6 نفره واگذار كرد، چگونه پيامبر اقدام به چنين كاري ننموده است، لذا سعيد معتقد است كه پيامبر چنين كاري را كرده و در موارد مختلف به ويژه در غديرخم، علي ـ عليهالسلام ـ را به عنوان جانشين خود تعيين فرمود.[طاهري، حبيبالله، درسهايي از علم كلام، قم، ج2، صص 69.]

3. امامت عهدي الهي

طبق آيه شريفه «لا ينال عهدي الظالمين»[بقره/ 124.] عهد من هرگز به مردم ستمكار نخواهد رسيد، امامت عهد الهي و يكي از مناصب عاليه الهي است، و اختيار آن صرفاً در دست خداست، و هر كسي كه لايق اين مقام دانست، به او عطا مينمايد همانند نبوت كه زمام امرش در دست خداست. انعام/ 124.«اللهُ أعلم حيث يجعل رسالته»خدا بهتر ميداند كه در كجا رسالت خود را مقرر دارد (و اين مقام بلند را به كه ببخشد).

4برهان لطف

نصب امام از جانب خداوند مقتضاي لطف الهي است و ترك لطف قبيح است، و خداوند از هر نوع فعل ناروايي پيراسته است.[رباني گلپايگاني، علي همان.]

5. برهان رحمت

به نص قرآن كريم، خداوند اظهار رحمت به بندگان را به خود لازم كرده است، چنانكه ميفرمايد: «كتب ربّكم علي نفسه الرحّمه»[انعام/ 54.] شكي نيست كه وجود امام از مظاهر و جلوههاي بارز رحمت خداوندي است.

6. برهان هدايت

به نص قرآن كريم، هدايت انسانها از شئون و لوازم ربوبيت الهي است، چنانكه ميفرمايد: «انّ علينا الهُدي»[الليل/ 12.] هدايتگري به دو صورت انجام ميشود: تكويني و تشريعي، هدايت تكويني به وسيله عقل و فطرت است، و هدايت تشريعي عبارت است از نبوت و امامت، به عبارت ديگر يكي از شئون امام هدايتگري است كه در حقيقت نتيجه هدايت خداوند است.[ر.ك: رباني گلپايگاني، علي همان.]




پاسخی دیگر:



« امام» به معنی راه و طریق( کتاب العین،ج8،ص429)، و کسی که در کارها به او اقتدا می شود(لسان العرب،ج12،ص25) امام هر چیزی قوام دهنده و اصلاح کننده آن است( لسان العرب،ج12،26).«امامت» در لغت به معنی ریاست عامه( در همه جوانب) نسبت به همه مردم است( مجمع البحرین،ج6،ص13).

در قرآن امام به چند معنی آمده است؛ به معنی کتاب « مِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى‏ إِماماً وَ رَحْمَة») و پيش از آن، كتاب موسى كه پيشوا و رحمت بود( ( سوره هود،آیه17).

« وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ في‏ إِمامٍ مُبين‏» (تمام آثار آنها را مى نويسيم و همه چيز را در كتاب آشكار كننده‏اى برشمرده‏ايم)( سوره یس،آیه12).

به معنی انسان « وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ إِماما» )و ما را براى پرهيزگاران پيشوا گردان‏)سوره فرقان،آیه74).

در مورد انتخابی بودن یا انتصابی بودن امام با توجه به آیه 246و247 سوره بقره این نکته روشن می شود، که برگزیده شدن شخصی برای منصب امامت و رهبری بر عهده مردم نمی باشد و حتی پیامبران نیز در این مساله نقش مستقلی ندارند و تنها از جانب خداوند معین می شود(آيا مشاهده نكردى جمعى از بنى اسرائيل را بعد از موسى، كه به پيامبر خود گفتند: «زمامدار (و فرماندهى) براى ما انتخاب كن! تا (زير فرمان او) در راه خدا پيكار كنيم. پيامبر آنها گفت: «شايد اگر دستور پيكار به شما داده شود، (سرپيچى كنيد، و) در راه خدا، جهاد و پيكار نكنيد!» گفتند: «چگونه ممكن است در راه خدا پيكار نكنيم، در حالى كه از خانه‏ها و فرزندانمان رانده شده‏ايم، (و شهرهاى ما به وسيله دشمن اشغال، و فرزندان ما اسير شده‏اند)؟!» اما هنگامى كه دستور پيكار به آنها داده شد، جز عدّه كمى از آنان، همه سرپيچى كردند. و خداوند از ستمكاران، آگاه است. و پيامبرشان به آنها گفت: «خداوند (طالوت) را براى زمامدارى شما مبعوث (و انتخاب) كرده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حكومت كند، با اينكه ما از او شايسته‏تريم، و او ثروت زيادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزيده، و او را در علم و (قدرت) ج
سم، وسعت بخشيده است. خداوند، ملكش را به هر كس بخواهد، مى‏بخشد و احسان خداوند، وسيع است و (از لياقت افراد براى منصب‏ها) آگاه است.»).


در این دو آیه شریفه به این مساله که خداوند مستقیما رهبر را انتخاب می کند اشاره شده و در آیه 124 سوره بقره شرایط امام ذکر شد. « وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِكلَِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنىّ‏ِ جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتىِ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِين‏» (و (به ياد آر) هنگامى كه ابراهيم را پروردگارش به امورى بيازمود، پس او همه را به نحو كامل انجام داد پروردگارش گفت: همانا من تو را براى مردم امام و پيشوا كردم.).

نکته قابل توجه دیگر اینکه؛ قرآن كريم هر جا نامى از امامت مى‏برد، دنبالش بحث هدایت را مطرح می کند گويى ميخواهد امامت را تفسير كند، از آن جمله در ضمن داستانهاى ابراهيم مى‏فرمايد: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ نافِلَةً، وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِينَ، وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا، ما بابراهيم، اسحاق را داديم، و علاوه بر او يعقوب هم داديم، و همه را صالح قرار داديم، و مقرر كرديم كه امامانى باشند بامر ما هدايت كنند). « سوره انبياء آيه 72» و نيز مى‏فرمايد: (وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمَّا صَبَرُوا، وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ، و ما از ايشان امامانى قرار داديم كه بامر ما هدايت مى‏كردند، و اين مقام را بدان جهت يافتند كه صبر مى‏كردند، و بآيات ما يقين ميداشتند). « سوره سجده آيه 24»

مطلب ديگرى كه بايد تذكر داد اين است كه خداى تعالى براى موهبت امامت سببى معرفى كرده، و آن عبارتست از صبر و يقين و فرموده: (لَمَّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ) الخ، كه بحكم اين جمله، ملاك در رسيدن بمقام امامت صبر در راه خداست، و فراموش نشود كه در اين آيه، صبر مطلق آمده، و در نتيجه مى‏رساند كه شايستگان مقام امامت در برابر تمامى صحنه‏هايى كه براى آزمايششان پيش مى‏آيد، تا مقام عبوديت و پايه بندگيشان روشن شود، صبر مى‏كنند، در حالى كه قبل از آن پيشامدها داراى يقين هم هستند.

مراد بكلمه (ظالمين) در آيه مورد بحث (كه ابراهيم درخواست‏كرد امامت را بذريه من نيز بده، و خداى تعالى در پاسخش فرمود: اين عهد من بظالمين نمى‏رسد) مطلق هر كسى است كه ظلمى از او صادر شود، هر چند آن كسى كه يك ظلم و آنهم ظلمى بسيار كوچك مرتكب شده باشد، حال چه اينكه آن ظلم شرك باشد، و چه معصيت، چه اينكه در همه عمرش باشد، و چه اينكه در ابتداء باشد، و بعد توبه كرده و صالح شده باشد، هيچيك از اين افراد نمى‏توانند امام باشند، پس امام تنها آن كسى است كه در تمامى عمرش حتى كوچكترين ظلمى را مرتكب نشده باشد.


در اينجا نکته ای علماء بیان کردند که ذکر آن جالب توجه می تواند باشد، ایشان می فرماید: شخصى از يكى از اساتيد ما پرسيد: به چه بيانى اين آيه دلالت بر عصمت امام دارد؟ او در جواب فرمود: مردم بحكم عقل از يكى از چهار قسم بيرون نيستند، و قسم پنجمى هم براى اين تقسيم نيست، يا در تمامى عمر ظالمند، و يا در تمامى عمر ظالم نيستند، يا در اول عمر ظالم و در آخر توبه‏كارند، و يا بعكس، در اول صالح، و در آخر ظالمند، و ابراهيم ع شانش، اجل از اين است كه از خداى تعالى درخواست كند كه مقام امامت را بدسته اول، و چهارم، از ذريه‏اش بدهد، پس بطور قطع دعاى ابراهيم شامل حال اين دو دسته نيست.

باقى مى‏ماند دوم و سوم، يعنى آن كسى كه در تمامى عمرش ظلم نميكند، و آن كسى كه اگر در اول عمر ظلم كرده، در آخر توبه كرده است، از اين دو قسم، قسم دوم را خدا نفى كرده، باقى مى‏ماند يك قسم و آن كسى است كه در تمامى عمرش هيچ ظلمى مرتكب نشده، پس از چهار قسم بالا دو قسمش را ابراهيم از خدا نخواست، و از دو قسمى كه خواست يك قسمش مستجاب شد، و آن كسى است كه در تمامى عمر معصوم باشد. (ترجمه الميزان، ج‏1، ص 410- ص 415 با تلخیص).