۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه

الله چیست؟





پرسش:

میخواستم بدونم کلمه " الله " ، از چه زمانی استفاده میشده و ریشه این کلمه از کجاست ؟

پاسخ:

با سلام و درود

"إله" به معنای معبود است و بر هر معبودی اطلاق می شود؛ اما «الله» به علت کثرت و غلبه استعمال، اسم خاص خداوند است.

این که از چه موقع استعمال این کلمه آغاز شده، نمی دانیم ولی از آیات قرآن این نتیجه حاصل می شود که در جاهلیت و قبل از اسلام هم به کار می رفته و رایج بوده و آن ها با چنین کلمه ای آشنا بوده اند:

«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ»؛ و اگر از آنها بپرسى چه كسى آنان را آفريده، قطعاً مى‏گويند: خدا. (1)

«فَقالُوا هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا»؛ و بگمان خود گفتند: اين مال خداست! و اين هم مال شركاى ما [يعنى بتها] است. (2)

ریشه لغوی


در این که ریشه و اصل کلمه «اللّه» چیست، نظرات و وجوه مختلفی بیان شده است، که به مهم ترین آن ها اشاره می شود:

راغب اصفهانی در «المفردات» چنین می آورد:

1. از "إله" گرفته شده که همزه‏ اش حذف شده، و الف و لام به آن اضافه شده، و لام در لام ادغام گرديده است؛ و اسم مختص باری تعالی است.

2. از "أله" به معنای متحيّر و سرگردان، گرفته شده و اين وجه نامگذاری گرفته شده از اشاره‏ اى است كه اميرالمؤمنين علیه السلام در صفات خداوند بيان فرموده: "كلّ دون صفاته تحبير الصّفات و ضلّ هناك تصاريف اللّغات" یعنی شكوه و زيبائى هر صفاتى كه مادون صفات خداوند است، از رسيدن به او سرگشته و ناتوان و در وصف صفاتش، كلمات و مشتّقات هر كلمه و زبان، ناقص و نارسا است.

3. از "ولاه" است که حرف واو به همزه تبديل‏ شده؛ و این نامگذاری به اين جهت است كه هر مخلوق و آفريده‏ اى در راه او واله پر شور است، يا فقط به تسخير و مجذوب بودنشان، مانند جمادات و حيوانات، و يا با تسخير بودن و داشتن اراده مانند بعضى از مردم، و از اين جهت بعضى از حكماء گفته‏ اند خداوند محبوب تمام اشياء است و همه مسخرّ اويند. آیه ذیل نیز بر اين سخن دلالت دارد: «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»؛ و هر موجودى، تسبيح و حمد او مى‏ گويد ولى شما تسبيح آنها را نمى‏ فهميد. (3)

4. از "لاه ـ يلوه" است يعنى از نظرها پوشيده شد. و به اين معنا در آيه ذیل اشاره شده است: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ»؛ چشمها او را نمى ‏بينند ولى او همه چشمها را مى‏ بيند. (4).(5)

بیان تفسیری


«اللَّه» جامع ترين نام هاى خدا است، زيرا بررسى نام هاى خدا كه در قرآن مجيد و يا ساير منابع اسلامى آمده نشان مى‏ دهد كه هر كدام از آن ها، يک بخش خاص از صفات خدا را منعكس مى‏ سازند، و تنها نامى كه اشاره به تمام صفات و كمالات الهى، يا به تعبير ديگر جامع صفات جلال و جمال است همان «اللَّه» مى‏ باشد.

به همين دليل اسماء ديگر خداوند غالبا به عنوان صفت براى كلمه «اللَّه» گفته مى ‏شود. (6)


بیانی دیگر

از جمله ادله‏ اى كه دلالت مى‏ كند بر اين كه كلمه «اللَّه» عَلَم و اسم خاص خدا است، اين است كه خداى تعالى به تمامى اسماء حُسنايش و همه افعالى كه از اين اسماء انتزاع و گرفته شده، توصيف مى‏ شود، ولى با كلمه «اللَّه» توصيف نمى ‏شود، مثلا مى‏ گوييم اللَّه رحمان است، رحيم است، ولى عكس آن هرگز گفته نمی شود، یعنی نمی گوییم رحمان اين صفت را دارد كه اللَّه است.

لذا «الله» اسم جلاله خداوند است و نه صفت هيچ يک از اسماء حُسناى خدا قرار مى‏ گيرد، و نه از آن چيزى به عنوان صفت براى آن اسماء گرفته می شود. (7)

____________

1.زخرف، 87.
2.انعام، 136.
3.اسراء، 44.
4.انعام، 103.
5.المفردات في غريب القرآن، ص 82، واژه اله.
6.تفسير نمونه، ج ‏1، ص 21.
7.ر.ک: ترجمه الميزان، ج ‏1، ص 29.


تفاوت اذن خدا و مشیت الهی چیست؟







پرسش1:
چه تفاوتي بين مشيت و اذن خداوند وجود دارد؟
«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنينَ، وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ»( يونس : 99 و 100)
و اگر پروردگار تو مى‏خواست، تمام كسانى كه روى زمين هستند، همگى به (اجبار) ايمان مى‏آوردند آيا تو مى‏خواهى مردم را مجبور سازى كه ايمان بياورند؟! (اما) هيچ كس نمى‏تواند ايمان بياورد، جز به اذن خدا! و پليدى (كفر و گناه) را بر كسانى قرار مى‏دهد كه نمى‏انديشند.

پاسخ:
با سلام و درود
إذْن (بر وزن عِلم)، به معنى اجازه، رخصت، اراده، و ... به كار می رود.(1)
مشیت، از ریشه "شیء"، به معنای خواستن و اراده کردن است.(2)
راغب در مفردات می گوید: مشیت، در اصل به معنای ایجاد شیء و طلب کردن است، که در عرف به جای اراده هم به کار می رود.
مشیت از جانب خداوند همان ایجاد است، و مشیت از جانب انسان، طلب کردن است.
فرق مشیت خداوند با مشیت انسان در این است که مشیت الهی وقتی به چیزی تعلق بگیرد، بطور قطع، اقتضای وجود آن را دارد و تخلف از آن محال است، ولی مشیت انسان بدون مشیت و خواست الهی محقق نمی شود لذا مشیت انسان محقق نمی شود مگر بعد از این که مشیت خداوند به آن تعلق گرفته باشد.(3)
بنا بر این می توان گفت، در مورد خداوند متعال، اذن، اراده، مشیت و خواست، در معنا مشترک هستند.
مطلب دیگر؛ مشیت خداوند به دو قسم تقسیم می شود:
1. مشیت تکوینی:
مشیت تکوینی عبارت است از مقام ایجاد اشیاء، که مخصوص خداوند بوده و بر اساس علم و حکمت و مصلحت خود آنها را ایجاد می ­نماید و از آن جا که این مقام عین حق است و از قدرت لایزال الهی سرچشمه می ­گیرد، تخلف از آن امکان ­پذیر نمی ­باشد و بندگان در این حوزه حق اختیار ندارند. (4)
2. مشیت تشریعی:
مشیت تشریعی آن است که خداوند با ارسال رسولان، بندگان را از آن چه به مصلحت و یا ضرر آن ها است، آگاه می ­نماید تا با اختیار خود و بدون هیچ گونه اجبار به فعل یا ترک، آن ها را انجام داده یا ترک کنند؛ لذا تخلف از آن امکان ­پذیر است.(5)


پرسش2:
در سوره "آل عمران" که در مورد سستی مردم (اراده مردم) در جنگ صحبت می شود و همچنین خواست خدا به شکست را، می شود توضیح بدهید.

پاسخ:
«وَ لَقَدْ صَدَقَكُمُ اللَّهُ وَعْدَهُ إِذْ تَحُسُّونَهُمْ بِإِذْنِهِ حَتَّى إِذا فَشِلْتُمْ وَ تَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ وَ عَصَيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ما أَراكُمْ ما تُحِبُّونَ مِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الدُّنْيا وَ مِنْكُمْ مَنْ يُريدُ الْآخِرَةَ ثُمَّ صَرَفَكُمْ عَنْهُمْ لِيَبْتَلِيَكُمْ وَ لَقَدْ عَفا عَنْكُمْ وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْمُؤْمِنينَ»؛ خداوند، وعده خود را به شما، (در باره پيروزى بر دشمن در احد،) تحقق بخشيد در آن هنگام (كه در آغاز جنگ،) دشمنان را به فرمان او، به قتل مى ‏رسانديد (و اين پيروزى ادامه داشت) تا اينكه سست شديد و (بر سر رهاكردن سنگرها،) در كار خود به نزاع پرداختيد و بعد از آن كه آنچه را دوست مى ‏داشتيد (از غلبه بر دشمن) به شما نشان داد، نافرمانى كرديد. بعضى از شما، خواهان دنيا بودند و بعضى خواهان آخرت. سپس خداوند شما را از آنان منصرف ساخت (و پيروزى شما به شكست انجاميد) تا شما را آزمايش كند. و او شما را بخشيد و خداوند نسبت به مؤمنان، فضل و بخشش دارد.(6)
خداوند وعده پیروزی به مسلمانان در برابر کفار را داده بود و این وعده الهی هم در حال تحقق بود، تا این که برخی از مسلمانان از دستور پیامبر(ص) خدا مبنی بر ایستادگی در موقعیت خود، سر باز زدند و به طمع جمع آوری غنائم، از دستور رسول خدا(ص) سرپیچی کردند و شکست خوردند.
تخلفی از اراده الهی صورت نگرفته است زیرا همه هستی در برابر خداوند حاضر است و خداوند عالم و آگاه به تمام هستی است لذا خداوند می داند مسلمانان چه می کنند و چه سرانجامی پیدا می کنند.
به عبارتی از همان ابتدا خداوند می داند که مسلمانان در این جنگ ابتدا پیروز و در نهایت شکست می خورند. پس تخلفی از اراده الهی نشده و مطابق علم و اراده الهی واقع شده است.
از طرفی خداوند تحقق وعده پیروزی را در سایه پیروی و اطاعت از خدا و رسول(ص) قرار داده است و نفرموده در هر حال نصرت الهی به شما می رسد.
مسلمانان اطاعت نکردند و وعده الهی هم محقق نشد.
اگر قرار بود مسلمانان پیروی کنند، خداوند علم و آگاهی به آن داشت و از همان ابتدایی که مقدرات عالم رقم خورده است پیروزی هم برای مسلمانان در جنگ احد رقم می خورد و وعده الهی محقق می شد.
یعنی در هر حالی که به نوع عملکرد مسلمانان بستگی داشت، مطابق علم و اراده الهی هم واقع می شد.


پرسش3:
مشیت خداوند تا چه حد در زندگی ما هست، یعنی اراده انسان و مشیت خداوند در برابر هم، چقدر در زندگی تاثیر دارند ، تاثیر کدام بیشتر است؟

پاسخ:
هیچ اراده ای در عرض اراده الهی نیست. اراده الهی بر همه چیز و در همه حال، قاهر و غالب است.
اراده و اختیار ما در طول اراده الهی است یعنی در مراتب بسیار پایین تر از آن و در حیطه خودمان.
هیچ چیزی در این عالم بدون اراده الهی انجام نمی شود، لذا از این جهت می توان امور را به خداوند نسبت داد، ولی این معنایش این نیست که ما در افعال خود و در حیطه خود اختیاری نداریم.
در امور اختیاری انسان، اراده الهی به آن چیزی که ما در نهایت اختیار خواهیم کرد تعلق گرفته است، لذا در عین این که اراده الهی وجود داشته ما هم در حیطه خودمان به اختیار خود آن را انجام داده ایم.


پرسش4:
مگر قرآن کتاب شعر است که از الفاظ مشترک استفاده کند. حتما تنها ملاک استفاده لفظی از میان الفاظ مشترک هم وزن آن است که ببیند کجا خوش آهنگ تر است؟! مثلا در همین آیه ای که در پست نخست آوردم، هیچ اشکال ندارد جای اذن و مشیت عوض شود فقط به آهنگ کلمات شاید ضربه بخورد؟
واقعا شما از این پاسخ خود قانع شدید؟

پاسخ:
این که در قرآن الفاظ مترادف یا مشترک داریم یا نه، یک موضوع تخصصی است که در بین عالمان و دانشمندان قرآنی هم اختلاف است.
در این زمینه دو مطلب عرض می شود:
مطلب اول
در ميان ادبا و لغت شناسان و هم چنين دانشمندان علم اصول، از ديرباز اين بحث مطرح بوده كه آيا در زبان عربى الفاظى به عنوان الفاظ مترادف وجود دارد يا نه؟ به اين صورت كه دو يا چند لفظ به يك معنا باشند و مفهوم واحدى را افاده كنند به طورى كه بتوان يكى را جايگزين ديگرى كرد.
بيش تر علماى نحو، لغت و علم اصول، وجود الفاظ مترادف را در زبان عربى اثبات كرده‏ اند. از بین صاحبان این نظریه می توان از اصمعى، ابن خالويه، سيبويه، ابن جنّى، فيروزآبادى، ابن سيده، ابو على فارسى و رمّانى نام برد.(7)
ولى بعضى‏ ها به كلى آن را انكار نموده و گفته ‏اند الفاظى كه مترادف به نظر مى ‏رسد هر كدام داراى خصوصيتى هستند كه ديگرى آن را ندارد. از جمله قائلین به این نظریه می توان به ابوهلال عسكرى مؤلف كتاب "الفروق فى اللغة"، احمد بن فارس، ثعلب، ابن درستويه، و جزايرى مؤلف كتاب "فروق اللغات‏" اشاره نمود.
دو نکته:
1. علت عمده پيدايش لفظ مترادف در يك لغت اين است كه دو قبيله براى يك معنا دو لفظ مختلف را به كار مى ‏برند، سپس هر دو لفظ مشهور مى ‏شوند و اختلافِ واضعان از ياد مى‏رود. البته ممكن است كه هر دو لفظ را يك واضع وضع كند و هدف او ايجاد راه‏ هاى مختلف براى رساندن معانى و يا گسترش شيوه‏ هاى فصاحت و بلاغت و تفنّن در عبارت باشد.(8)
2. وجود كلمات مترادف را در زبان عربى نمى ‏توان انكار كرد و بسيارى از تفاوت‏ هايى كه در كتب فروق براى كلمات مترادف گفته شده از روى تكلف است و چندان قابل قبول نيست.
مطلب دوم
حالا که در زبان عربى كلمات مترادف وجود دارد، آيا در آيات قرآنى هم كلمات مترادف وجود دارد يا نه؟
بسيارى از مفسران و كسانى كه در مفردات قرآن كار كرده‏ اند معتقدند كه اگر وجود كلمات مترادف را هم در زبان عربى بپذيريم، در قرآن كريم، الفاظ مترادف به كار نرفته است و هر لفظى معناى ويژه خود را دارد.
از جمله راغب اصفهانى در مقدمه كتاب خود اين نظريه را تقويت كرده و اظهار داشته است كلماتى كه در نگاه نخست مترادف به نظر مى ‏رسند داراى تفاوت ‏هايى هستند كه با بررسى موارد استعمال آن ها در آيات قرآنى مشخص مى‏ شود.(9)
افزون بر این که نوع مفسران در باره كلمات به ظاهر مترادف، فرق ‏هايى را مطرح كرده‏ اند، و اين نشان مى ‏دهد كه آنان وجود الفاظ مترادف را در قرآن قبول ندارند هر چند به اين مطلب تصريح نكرده ‏اند.
البته لازم به ذکر است که بسيارى از مفسران ميان اين واژه‏ ها تفاوت ‏هايى را ذكر كرده‏ اند ولى نوع اين تفاوت ‏ها بى ‏دليل و همراه با تكلف است و اگر اندك تفاوتى هم باشد در مترادف بودن اين كلمات اثر ندارد.
ممکن است گفته شود دليل متفاوت بودن اين كلمات اين است كه نمى ‏توان در آيات قرآنى آن ها را جايگزين يكديگر كرد؛ که در مقابل می توان گفت البته که چنين است، ولى اين از آن جهت است كه دست بردن در كلام خدا جايز نيست و كسى حق ندارد چنين كند.
از اين گذشته گاهى كلمه ‏اى آهنگ و وزن و سجع خاصى دارد كه بدون شك جايگزين ساختن كلمه مترادف، وضع را به هم مى ‏زند و زيبايى كلام را از بين مى ‏برد و اين مربوط به معنا نيست.
بنا بر این:
مسلّم است كه اصل در كلمات، اختلاف در معناست، و مترادف بودن بر خلاف اصل وضع كلمات است، لذا تا آن جا كه ممكن است بايد به تفاوت ميان واژه‏ ها توجه كرد و از مترادف دانستن آن ها پرهيز نمود.(10)

______________

11.     المفردات في غريب القرآن، ص 70؛ قاموس قرآن، ج ‏1، ص 56.
22.     المفردات في غريب القرآن، ص 471، ماده شیء؛ قاموس قرآن، ج ‏4، ص 92.
33.     المفردات في غريب القرآن، ص 471.
44.     المیزان فی تفسیرالقرآن، ج ‏12، ص 249.
55.     أطیب البیان فی تفسیرالقرآن، ج ‏5، ص 388.
66.     آل عمران، 152.
77.     الفروق اللغويه، محمد الشائع، ص 46 به بعد.
88.     سيوطى، المزهر، ج 1، ص 405.
99.     المفردات في غريب القرآن، ص 55.
100. ر.ک: تفسیر كوثر، یعقوب جعفری، ج ‏4، ص 158 – 165.





۱۳۹۳ بهمن ۲۲, چهارشنبه

گویندۀ قرآن کیست؟










در قرآن کریم بسیاری از صفات خدا وجودداره که صفات خدارو به صورت سوم شخص بیان میکنه مثلا میگه: و هو السّمیعُ علیم... و هو علی کلِّ شیِ قدیر... چرا اینجور آیات سوم شخص هستند؟

در توضيح علت اين مساله بايد چند مورد را مد نظر داشته باشيم :

1- گاه سياق آيه اقتضا دارد كه نوع خطاب اينگونه باشد .مانند : قال ربي يعلم القول في السماء و الارض و هو السميع العليم (1)

2- متن آيات عين وحي الهي است و در مقام وساطت وحي و نيز دريافت و ابلاغ آن هيچ نوع تغيير و تبديلي در آيات صورت نگرفته است ، لذا نوع بيان صفات الهي نيز خود ، كار وحي است اما در هر موردي هم علت و دليل خاصي دارد كه با توجه به آيات مربوطه بايد بيان شود.

3- البته همواره هم اينگونه نيست كه صفات الهي در قرآن كريم بصورت سوم شخص بيان شده باشد بلكه هر جا اقتضا نموده است ، خداوند صفاتش را با صيغه متكلم وحده بيان كرده است :
نبي عبادي اني انا الغفور الرحيم (2)
الا الذين تابوا واصلحوا وبينوا فاوليك اتوب عليهم وانا التواب الرحيم ( 3)

4- بنظر مي رسد در برخي موارد ، خطاب غيبت در كلام الهي در خصوص صفات خداوند قابل قياس با ضمير اشاره به قرآن كريم باشد كه در مثلا در يكجا " ذلك الكتاب " آمده و در جاي ديگر ، " هذالقران " بيان شده است . ايت الله جوادي آملي سر تفاوت اين دو نوع اشاره به قرآن كريم را چنين بيان مي كنند :
"اگر قرآن كتابي بود نظير كتابهاي عادي كه صدر و ذيلش در دست انسان بود، اين فقط «هذَا الكِتَاب» بود؛ نه ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾؛ ولي اگر كتابي بود چون طناب كه يك سرش به دست انسانهاست و يك سرش ناپيداست كه به دست خداي سبحان است، اين حقيقت، ظاهري دارد انيق و باطني دارد عميق كه به ما گفتند: ﴿وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ﴾ ؛ اين حبل است؛ يك سرش به دست شماست، يك سرش به دست خداي سبحان است و اين يك حقيقت است كه مرحلهٴ نازله‌اش نزد شماست و مراحل عاليه‌اش نزد فرشتگان است كه ﴿بِأَيْدِي سَفَرَةٍ ٭ كِرَامٍ بَرَرَةٍ﴾ و مرتبهٴ اعلايش «لدي الله» است كه رسول خدا وقتي به «لدي الله» رسيد، خدا دربارهٴ او مي‌فرمايد: ﴿إِنَّكَ لَتُلَقَّي الْقُرْآنَ مِن لَدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ﴾ ، پس كتابي است گسترده؛ هم از يك طرف در دست مردم است، هم از يك طرف در دست خداي سبحان است؛ آن باطن، عمق، اصل و ريشه‌اش كه «لدي الله» است، ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾ است، اينكه در دست مردم است و مردم در خدمت آن‌اند، ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾ است (هم ﴿هذَا﴾ است، هم ﴿ذلِكَ﴾). نه دو چيز جداي از هم‌اند؛ وقتي انسان به اوجش نگاه مي‌كند و خود را حقير مي‌بيند مي‌گويد: ﴿ذلِكَ الْكِتَابُ﴾، وقتي الفاظ و ظواهرش را نگاه مي‌كند كه قابل استدلال است، قابل فهم است، قابل قرائت است، قابل تلاوت است، قابل بحث، گفتن و نوشتن است مي‌گويد: ﴿هذَا الْقُرْآنَ﴾" (4)
ايشان در خصوص اشاره به خداوند هم در ادامه مي فرمايند :
"دربارهٴ خداي سبحان همين دو تعبير آمده است كه گاهي گفته مي‌شود: ﴿ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ﴾ كه در سورهٴ «زمر» آمده است، گاهي گفته مي‌شود: ﴿إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ﴾ كه در سورهٴ «بقره» آمده است؛ پس هم سخن از ﴿ذلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ﴾ است، هم سخن از ﴿فَإِنِّي قَرِيبٌ﴾ است.
خدايي كه دربارهٴ او، هم ﴿ذلِكُمُ اللَّهُ﴾ آمده است، هم ﴿فَإِنِّي قَرِيبٌ﴾ آمده است؛ چون ﴿هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ﴾ است (قريب و نزديك است)"(5)
لذا در فهم نوع خطاب يا بكاربردن صورت غيبت و صيغه سوم شخص در صفات الهي بايد چنين اعتباراتي را مد نظر بگيريم كه خداوند به اعتبار اينكه قريب و نزديك به بندگان است يكوقت به يك سياق و به يك صفات خاص خود را معرفي مي كند ،و يكبار به اعتبار آن مقام والا و اعلي ، صفات خود را با سياق ديگري معرفي ميكند ، و نوع بيان هم در انتقال اين مفاهيم بسيار موثر است . مثلا سياق غيبت و سوم شخص مفرد ، اين عظمت را بيشتر و بهتر منتقل مي سازد.


(1)- انبياء /4
(2)- حجر / 49
(3)- بقره /160
(4)- ر.ك: تفسير تسنيم ، ذيل آيه دوم سوره مباركه بقره
(5)- همان