۱۳۹۳ مهر ۲۵, جمعه

سنگسار زنان در حکومت هخامنشی

رضا مرادی غیاث آبادی

 
سنگسار زنان در زمان فرمانروایی کورش بزرگ بر بابل امری متداول بود و در مورد زنان زانیه اجرا می‌شد. در این مورد مردان از مجازات سنگسار معاف بودند، مگر آنکه به حرم و کنیزان شاه نظر داشتند.


برای آگاهی بیشتر بنگرید به:

ترجمه پنجاه لوح حقوقی و اداری از زمان پادشاهی کورش، دانشنامه آشورولوژی و زبان شناسی، جلد سوم، دفتر سوم، لایپزیک، ۱۸۹۷ (منبع زیر)؛ و نیز تاریخ تمدن ویل دورانت، جلد یکم، مشرق زمین.

Beitrage zur Assyriologie und Semitischen Sprachwissenschaft, Dritter band, heft 3, Leipzig, 1897
 
 

برابری حقوق زن و مرد در ایران باستان

به موجب لوحه‌های تخت‌جمشید، نسبت متوسط دستمزد مردان به زنان حدود سه به دو بوده است.
یعنی هر زن در شرایط برابر و برای کار یکسان، دو سوم مردان دستمزد می‌گرفته است.
دستمزد زنان حدود یک لیوان جو در روز بوده که می‌توانسته‌اند با آن یک قرص نان بپزند.

اما به موجب لوحه شماره ۹۹ از الواح باروی تخت‌جمشید، دریافته می‌شود که در مواردی این نسبت فاصله بیشتری می‌یافته است.

به موجب این لوحه که به پرداخت دستمزد کارگران یا بردگان مقیم «اووادئیچَیَه» (مَتِسیش) تعلق دارد، صورت ثبت شده پرداخت غلات به شرح زیر است (اعداد تا دقت یک کیلو گرد شده‌اند):


پرداخت اول: ۲۸ کیلو برای یک مرد، ۲۸ کیلو برای چهار زن (دستمزد مردان چهار برابر زنان).

پرداخت دوم: ۲۲ کیلو برای ۴۸ مرد، ۲۲ کیلو برای ۱۲۰ زن (دستمزد مردان دو و نیم برابر زنان).

پرداخت سوم: ۱۹ کیلو برای ۳۱ مرد، ۱۷ کیلو برای ۱۴۶ زن (دستمزد مردان پنج برابر زنان).

پرداخت چهارم: ۱۷ کیلو برای ۲۳ مرد، ۱۱ کیلو برای صد زن (دستمزد مردان هفت برابر زنان).


برای آگاهی بیشتر بنگرید به: بریان، پی‌یر، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ترجمه مهدی سمسار، جلد دوم، تهران، ۱۳۷۷، صفحه ۹۰۱٫




وصیت نامه کوروش بزرگ به فرزندش







چند وقتی که در اینترنت و برخی کتب مانند تاریخ تمدن ایران باستان نوشته دکتر محمود زنجانی، کسانی به صورت گسترده متنی را منسوب به وصیت نامه کوروش خوانده و تفسیر و تمجید کرده اند !


چطور میشود متنی را منسوب به پادشاهی بکنیم اما هیچ سندی از ان وجود نداشته باشد !مگر میشود چنین پادشاهی وصیت کرده باشد و نشانی از ان در گل نبشتها
و پیکره دیوارهای بجامانده نوشته نشده باشد .

اگر از کوروش دوستان و پرستان کسی سندی دارد لطفا ارائه دهد تا ما هم از این متن وصیت نامه لذت ببریم 

http://www.askdin.com/thread17544.html

جیره غذایی برده‌ های هخامنشی به موجب الواح تخت‌جمشید


رضا مرادی غیاث آبادی


 
پیش از این گفته شد که دستمزد یک کارگر هخامنشی به موجب لوحه‌های تخت‌جمشید ۱۵ کیلو جو در ماه بوده است که گاهی مورد مرحمت شاهانه قرار می‌گرفتند و نیم کیلو جوی دیگر به آنان داده می‌شد. و نیز گفته شد که دستمزد زنان در حدود دو سوم مردان، یعنی ۱۰ کیلو جو در ماه بوده است.
اما پرسشی که پیش می‌آید، این است که دستمزد یا جیره غذایی بردگان به چه میزان بوده است؟

لوحه‌های هخامنشی نشان می‌دهد که دستمزد یک برده برابر با دستمزد یک زن یعنی معادل با ۱۰ کیلو جو در ماه بوده است. در نتیجه می‌توان گفت که حقوق زنان هخامنشی با حقوق بردگان برابری می‌کرده است.
والتر هینتس گفته است که این برده‌ها همچون اسیران جنگی فقط «وظیفه» داشتند و نه «حق».

او در پاسخ به این سؤال که یک کارگر با دستمزدی تا این اندازه اندک چگونه گذران زندگی می‌کرده است، می‌گوید که آنان برای خود و خانواده خود کلبه ساده‌ای از خشت و گل می‌ساختند و در کنار آن پیاز و سبزی می‌کاشتند.

او همچنین اضافه می‌کند: «پیداست که زندگی یک کارگر ساده در ایران باستان یک زندگی پررنج و نیاز بوده است».



بنگرید به: هینتس، والتر، داریوش و ایرانیان، ترجمه پرویز رجبی، تهران، ۱۳۸۷، صفحات ۳۴۷ و ۳۴۸ و ۳۵۱٫

افتخارات ناشناخته پادشاهی هخامنشی




دیودوروس می نویسد : « این زنان هر شب پیرامون بستر شاه مى گشتند تا شاه سرانجام زنى راکه بایست با او همبستر شود، برگزیند »
( کتاب ۱۷، فصل ۷۷، بند ۷) .
این متن به طور ضمنى مى رساند که شاه هر شب همبستر جدیدى براى خود بر مى گزیده است.

توضیح دیودوروس را مى توان با آنچه درکتاب استر آمده است، مقایسه کرد
پس از آنکه استر به دربار اخشورش وارد شد، هیجاز خواجه سرا اسباب طهارت و تحفه هایش را با هفت کنیزکه « از خانه پادشاه برگزیده شده » بودند به وى داد ( باب دوم، بند ۹).
براى استر کارهایى انجام مى شود که « براى زنان مرسوم است که در مدت دوازده ماه کرده شود »، یعنى شش ماه به روغن مر و شش ماه به عطریات و « اسباب تطهیر زنان » او را براى همبستر شدن با شاه آماده مى کنند.
وقتى شاه او را فرا مى خواند، شب مى رود و روز برمى گردد، ولى هنوز در « خانه دوم زنان » زیردست شعشغاز « خواجه سراى پادشاه و مستحفظ متعه ها » ى شاه است.
معمولاً دیگر به نزد شاه باز نمى گردد تا آنکه باز احضار شود: البته این امر به دلیل ضرورت داستان روی می دهد ، چون استر بر دیگران مرحج می شود !

در هر حال ایام تطهیر تحمیلی به دختران جوان احتمالاً ناشی از ضرورت داستانی نیست و واقعیت دارد .
در کتاب یهودیه نیز قهرمان داستان خود را برای رفتن به نزد هولوفرنز چنین مهیا می کند :


جامه های عزا را از تن به در آورد ، در آب شستشو کرد ، با مر ناب بدن را تدهین نمود .
گیسوانش را بافت ، سر را با دستار بست ، جامه های بزم پوشید … سندلها را به پا کرد و سر تا پای خود را با انگشتری ، النگو ، گوشواره و حلقه های جواهر نشان و انواع زیورآلات آراست
( باب دهم ، آیه ۳ – ۴ ) .

شمار فراوان الزاماتی از این دست ، که به زنانی که بایست با شاه همبستر شوند ، تحمیل می شد ، نباید موجب حیرت شود .
به نوشته هراکلیدس جوانان مسئول خدمت بر سر سفره شاه نیز بایست از پیش شستشو کنند و جامه سپید بپوشند .

پس بین سخنان نگارنده کتاب استر و سخنان دیودوروس سیسیلی هماهنگی نسبی وجود دارد ، هر چند در کتاب استر به چرخ زدن شبانه زنان گرد بستر شاه ، که دیودوروس سیسیلی آن را شرح داده است ، اشاره ای نشده است .
اما آیا وجود این تشابه ناگزیر باید مورخ را متقاعد کند ؟
برای اینکه به این پرسش پاسخ دهیم ، بهتر است به طرف هراکلیدس برگردیم که در پرسیکای خود چنین می نویسد :

سیصد زن ( gynaikes ) به شاه بزرگ می رسند ( phyllatousin ) ؛ این زنان تمام روز را می خوابند تا بتوانند شب بیدار بمانند ؛ آنان ، در پرتو چراغهای روشن ، آواز می خوانند و چنگ می نوازند ؛ و شاه از طریق حیاط سیبداران با آنان ( pallakides? ) مرتبط است (athenee XII,514b ) .

در نظر اول شباهت متن دیودوروس و هراکلیدس کاملاً مشخص است . اما باید خاطر نشان کنیم که متن اخیر بعضاً بازسازی شده است و واژه pallakides در آن قابل اطمینان ؛ در دستنوشته های دیگر اغلب ، pallakis آمده است ؛ تنها واژه مسلم gynaikes است ؛ اصلاحاتی که معمولاً پیشنهاد می شود
( از جمله ۳۶۰ به جای ۳۰۰ ) 




به دلیل شبیه سازی با دیودوروس سیسیلی است ، که البته موجب ایجاد تردید های جدی درباره ارزش اثباتی مقایسه دو نویسنده می شود .
دیودوروس به توضیحات هراکلیدس ( زنان شب زنده داری که آواز می خوانند و چنگ می نوازند ) اشاره ای نکرده است .
این تفاوتها به خصوص بدان روی قابل توجه است که هراکلیدس رسوم دربار هخامنشی را خوب می شناخته است .

تفسیری که از همه درست تر می نماید این است که هراکلیدس به ۳۶۰ همبستر شاه اشاره نمى کند، بلکه منظور او پالاکایهاى آوازه خوان و نوازنده اند که بعضى از آنان، به طورى که از طریق هراکلیدس ( athenee IV,145c ) و نویسندگان دیگر مى دانیم، به شام سلطنتى با نواها و نغمه هایشان لطف و زیبایى خاصى مى بخشیدند.
پارمنیون ۳۲۹ تن از این پالایهاى رامشگر ( pallakai basilikai mousourgoi ) را در خزانه داریوش سوم در دمشق تصاحب کرد ( XIII,608a ) .

اگر این تفسیر بى اساس نباشد به طرف این فرض کشیده مى شویم که دیودوروس ( یا منبع او) توضیح غریب خود را به خاطر خوانندگانش افزوده است یا آنکه ( آگاهانه یا نا آگاهانه ) با ذکر بعضى اطلاعات، چنانکه در نوشته هراکلیدس ارائه شده است، ابهام ایجاد کرده است.
دیودوروس سیسیلى مطلب را طوری نگاشته است که با یکى از تصاویر مورد پسندی که نویسندگان یونانى ارائه داده اند، کاملا هماهنگى دارد.
مثلاً پولوارخوس از میان دلایل اثبات جلال و شکوه بى بدیل شاهان بزرگ علاقه آنان را به روابط جنسى قید کرده است ( athenee XII,545f ) .
الیانوس آنان را با یک ماهى دریایى « که همسران متعدد دارد » مقایسه کرده و نوشته است که بربران مادى و پارسی« تجمل ( tryphe ) شان را در لذاید بستر ظاهر مى کنند » طبیعت جانوران، کتاب ا، بند۱۴ ) .

تمایز آنچه به اطلاعات مربوط مى شود از آنچه به تفسیر یونانیان از مسائل برمى گردد، دشوار است
دیودوروس از شمار همبستران شاه ( که « برابر با روزهاى سال » است ) نتیجه گرفته است که هر شب یکى از آنان برای سرگرم کردن شاه بزرگ به نزد او مى آمده است.
اما متونى که در اختیار داریم پذیرش تمام و کمال تفسیر دیودوروس را به ما تحمیل نمى کند.
به خصوص وسوسه مى شویم بیندیشیم که دیودوروس رقمى را « عقلانى کرده » است که نزد هخامنشیان ارزش نمادین داشته است.
شاید بینش دیودوروس سیسیلى حداقل بعضاً از توضیح هرودوت درباره روابط شاه بزرگ و زنانش ناشى شده بإشد: « زنان ( gynaikes ) در پارس با شوهران خود به نوبت مراوده دارند »
( کتاب ۳، بند ۶۹ )
، روى هم رفته، اگر همان طور که در استر مورد تأیید قرار گرفته است، دختران جوان گردآوری شده بایست باکره بوده باشند، حتى به اینجا مى رسیم که از خود بپرسیم که آیا بسیارى از آنان- احتمالاً پیش از آنکه در پرستشگاه آناهیتا باقى زندگی خود را در طهارت بگذرانند- با کره نمى ماندند
( پلوتارک،اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۳ – ۴ ) .

منبع : امپراطوری هخامنشیان اثر پی یر بریان



 


وصیت نامه داریوش بزرگ به خشایارشاه





وصیت نامه ای را در سایتها ی رنگ و ارنگ میبینیم که منتسب به داریوش هخامنشی میکنند
و این را نیز افتخاری میدانند !!

از دوستان کسی هست که سند این را برای ما بازگو کند که در کجا و از کجا این وصیت نامه پیدا شده ؟

لطفا دوستان و یا کوروش پرستان
سند ان را بگذارند!!
فکر کنم سوالمان هم بسیار روشن باشد !!

جالبه که کتاب هم در این مورد نوشته اند !!
اما نویسنده ناشناس ذکر شده !!



چطور ممکن است وقتی در گوگل جستجو کنیم به چند هزار سایت و وبلاگ بر میخوریم که وصیت نامه ای را منتسب به داریوش هخامنشی میدانند !!
اما هیچ کدام سندی را برای این گفتارها عنوان
نکرده اند !

آیا آنان که مدعی ایران دوستی و هویت شناسی و شناخت تاریخ و شناخت ایران باستان را در سر می پرورانند و سخن از حق و حقیقت میکنند تابحال دو خطی بر باطل بودن این وصیت نامه نوشته اند ؟!




وصیت نامه ی‌ منسوب به داریوش اول خطاب به خشایارشا  اینگونه آغاز می شود "اینك كه من از دنیا می روم بیست پنج كشور جزو شاهنشاهی ایران است و..."
حال آنکه این وصیت نامه وجود خارجی ندارد.
نه اسم مترجم آن مشخص است، نه آوانوشت دارد، نه گفته شده در کدام موزه نگهداری می شود و نه هیچ توضیح دیگر.


وجدان يگانه محكمه اي است ،كه احتياج به قاضي ندارد.

منبع: http://www.askdin.com/thread19787.html  

۱۳۹۳ مهر ۲۱, دوشنبه

نگاهی دوباره در عهد عتیق و تصویر واقعی کوروش هخامنشی










همانطور که میدانید خیلی ها برای بزرگداشت کوروش هخامنشی به عهد عتیق استناد میکنند که نام کوروش آنجا آمده و به همین استناد او را پیغ
مبر خدا میدانند !!
در صورتی که با نگاهی به عهد عتیق چیز دیگری برداشت میشود!

آنچه که در عهد عتیق آمده را باهم میخوانیم !!


این سخنانیست که خداوند علیه بابل و مردم آن به من فرمود : به همه قوم ها اعلام کنید که بابل ویران خواهد شد ! بت مردوک و سایر بت های بابل سرافکنده و رسوا خواهند شد ! زیرا
قومی از شمال بر بابل هجوم خواهند آورد . و آنرا ویران خواهند کرد ..."(عهد عتیق –ارمیا – 3-1 : 50:) "

من لشکر بزرگی از قوم های نیرومند شمال را برخواهم انگیخت تا بر بابل هجوم آورند و نابودش کنند ....از سرزمینی دور دست به جنگ بابل بیایید ، انبارهای غله اش را خالی کنید خانه هایش را ویران سازید و همه جا را با خاک یکسان کنید ...بنگرید ! سپاهی بزرگ از طرف شمال می آید ! ...

9 زيرا من‌ لشكر بزرگي‌ از قومهاي‌ نيرومند شمال‌ را برخواهم‌ انگيخت‌ تا بر بابل‌ هجوم‌ آورند و نابودش‌ كنند؛ تيرهاي‌ آنها همگي‌ به‌ هدف‌ خواهند خورد و خطا نخواهند رفت‌! 10 بابل‌ را غارت‌ خواهند كرد و غنيمت‌ فراوان‌ نصيب‌ غارت‌ كنندگان‌ خواهد شد.


آنها سلاح های خود را برداشته و برای کشتار آماده اند ، ایشان سنگ دلند و به کسی رحم نمی کنند ، فریاد آنان مانند خروش دریاست ، ای بابل ایشان سوار بر اسب به تاخت به جنگ تو می آیند "
(عهد عتیق – ارمیا – 42-41 - 10- 9- 3-1 : 50 )

تورات علنا می گوید که اینها سنگدل و بیرحم هستند و به کسی رحم نمی کنند !
بزرگترین حامی کوروش او را وحشی و سنگدل می خواند و پیش بینی می کند که بابل را ویران خواهد نمود ، ضمن اینکه شمالی بودن آنرا نیز تاکید می کند !
ضمن اینکه ایشان ادعا فرمودند که کوروش ادعای پیامبری نداشت ،
ولی ما می گوییم داشت!
چرا ؟!
گل نبشته کوروش را می خوانیم :

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد،شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همه ی جهان.
اینجا کوروش در نخستین سطور بیانیه اش توسط یک بت (مردوك=خدای کوروش)
برای پادشاهی کل جهان انتخاب می شود ، و این فراتر از پیامبر بودن و پیامبر خواندن است ، چون پیامبران بسیاری در همان عصرها بودند که "شاه" نبودند و فقط پیامبر بودند و از سوی خداوند برای اصلاح امور برگزیده شدند.
گویا کوروش پرستان
حتی یکبار گل نبشته بابلی کوروش را مطالعه نکرده تا بداند کوروش خود را پیامبر و انتخاب شده توسط خدایان بت غیر بومی و غیر ایرانی (انیل،مردوک،نبو) می نامد !





مردوك

Marduk






اما چرا يهوديان در كتب بعدي او را تقديس كرده اند و تا حد پيامبري بالا برده اند ؟ «...از نظر من دخالت یهود در تاریخ شرق میانه، در مقطع هخامنشیان، نشانی از خردمندی و دور اندیشی بزرگان یهود دارد که در استفاده از آن فرصت تاریخی، برای نجات قوم خود تردید نشان نداده اند...کوشش قابل ملاحظه ای به کار رفته است تا از جهان گشای هخامنشی، تصویر پادشاه صلح دوست و مدارا طلبی بسازد...
بنابراین ویژگی «استثنایی» تدابیری که به وسیله کورش به نفع اورشلیم اتخاذ شده است فقط ناشی از دیدگاه به شدت «یهودا مرکزی» منابعی است که در دسترس ما قرار دارند...».

(بریان، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ص 136 و 137)




http://www.askdin.com/thread19712.html

نگاهی دوباره به ادعای یکتاپرست بودن کوروش

دكتر حسين لسان




گزنفون در كوروش‌نامه (سيرت كوروش) خود بارها از قرباني‌هاي كوروش نام برده است،
در نخستين روزي كه كوروش، شهنشاهي خود را آغاز كرد و به كاخ شاهي قدم گذاشت و در حين ورود به درگاه قصر، براي (هستيا) خداي اجاق خانوادگي و اهورامزدا، پروردگار عالم،‌و ديگر خدايان كه مغ‌ها اسم برده بودند قرباني كرد(1)،


در هنگام پادشاهي، كوروش، هر روز سحرگاه، عبادت و قرباني بجاي مي‌آورد، گزنفون مي‌گويد اين رسم و آئين او هنوز در دستگاه پادشاه ايران معمول و جاريست، بگفته او، ‌درين گونه امور،‌پارسيان از شهرياران خود مجدانه پيروي مي‌نمودند و مي‌پنداشتند كه هر چه در كار عبادت كوشاتر باشند،‌نيك‌بختي ايشان بيشتر خواهد شد(2).
كوروش همه مال و ثروت خود را صرف خيرات و قرباني مي‌كرد(3) و همچنين پس از پيروزي‌هايش در صدد قرباني برمي‌آمد(4).

در نخستين كوكبه شاهي كه براي كوروش ترتيب داده بودند، هنگامي‌كه از قصر
خارج مي‌شد،‌پيشاپيش كوكبه او چهار گاو نر بسيار زيبا و تنومند،‌خاص قرباني پيش مي‌رفتند كه قرار بود به درگاه پروردگار بزرگ قرباني شوند،‌دنبال آنها،‌اسب‌هائي كه،‌نذر آفتاب، قرباني مي‌شدند حركت مي‌كردند، آنگاه گردونه‌هاي به گل آراسته،‌مخصوص اهورامزدا و مهر، پيش مي‌آمدند، وقتي كه دسته شاهي به اماكن مقدس رسيد، گاوهاي نر را به درگاه اهورامزدا و اسبها را براي آفتاب قرباني كردند و لاشه‌ها را سوزانيدند، سپس چنانكه مغ‌ها معين كرده بودند قرباني‌هائي نيز نذر زمين و بعد به نام قهرماناني كه سوريه (آشور؟) را در دست داشتند به عمل آمد(5).
گاه در مسابقه‌هاي اسب‌دواني،‌در ميدان مسابقه، قرباني مي‌كردند.



گزنفون پس از شرح يك مسابقه كه در حضور كوروش انجام گرفته مي‌گويد: همان رسم و ترتسژيبي كه كوروش اساس نهاده بود هنوز ادامه دارد و همه چيز عيناً باقيست مگر يك مورد، كه هرگاه شاه قرباني نكند، حيواني نمي‌آورند(6).
ظاهراً ايرانيها نيز مانند يونانيان، هنگام پيمان بستن، قرباني مي‌كرده و خدا را بر آن شاهد مي‌گرفته‌اند.

وقتي كبوجيه، پدر كوروش، او و سران سپاهش را اندرز داده، به كردار نيك فرا مي‌خواند، مي‌گويد:

پيشنهاد من اينست كه با هم قرباني كنيد و خدايان را شاهد بخواهيد و با يكديگر هم‌پيمان شويد(7).
گزنفون مي‌گويد، كوروش، وقتي مرگ خود را نزديك يافت، بي‌درنگ حيواناتي براي قرباني به درگاه زاوش (زئوس = اهورامزدا، خداي بزرگ) كه پروردگار نياكان او بود و آفتاب و ديگر خدايان انتخاب كرد و در مكاني بلند، چنانكه رسم پارسيانست مراسم قرباني انجام داد و چنين به دعا پرداخت:
«اي پروردگار بزرگ، خداوند نياكان من،‌اي آفتاب و اي خدايان، اين قرباني‌ها را از من بپذيريد و سپاس و نيايش مرا هم در ازاي عناياتي كه به من فرموده و در همه زندگانيم بوسيله قرباني و علايم آسماني و نواي پرندگان و نداي انسان ارشادم كرده‌ايد كه چه بايد بكنم و از چه كارها احتراز نمايم . . . . اكنون از درگاه متعال شما استدعا دارم زندگي فرزندانم و زن و دوستان و وطنم را قرين سعادت بداريد و مرگ مرا نيز مانند زندگي‌ام توأم با عزت و افتخار»(8)
كوروش بزرگ، به خدايان اقوام بيگانه نيز قرباني پيشكش مي‌كرد، هر وقت سرزميني را مي‌گشود، به خدايان آن سرزمين، احترام مي‌گذاشت، و با كمال تقوي و ورع، قرباني‌هائي به خدايان تقديم ميكرد(9).
در لشكركشي خشايارشاه به يونان، گذار پادشاه ايران به شهر تروا افتاد، شاه پس از تحقيقات و تماشاي آنجا فرمان داد هزار گاو براي تروا و الهه مي‌نر قرباني كنند و آنگاه مغ‌ها شراب زيادي براي پهلوانان جنگ تروا نثار كردند(10). 


 همانطور كه پيشتر گفته شد نيازها و قرباني‌هاي ايراني منحصر به قرباني حيواني نبوده است، مثلاً وقتي خشايار شا از بغاز داردانل مي‌گذشت، ساغري زرين پر از شراب، به دريا ريخت و آفتاب را نيايش كرد و از او خواست حادثه‌اي پيش نيايد كه مانع جهانگيري او در اروپا گردد، پس از آن يك جام و يك صراحي زرين و يك قبضه شمشير به آب انداخت(11). 
 
پلوتارك نوشته است وقتي تميستوكل سردار فاتح يوناني در اثر ناسازگاري هموطنانش ناگزير شد به ايران پناهنده شود، شاهنشاه ايران (خشايارشا يا پسرش) از اينكه فاتح جنگ سالامين را زينهاري خود ديد، خيلي به وجد آمده،‌قرباني نثار خدايان كرد(12).




1- سيرت كوروش (ترجمه وحيد مازندراني، سال 1350)، ص 346.
2- همان مرجع، ص 360.
3- همان مرجع، ص 370.
4- همان مرجع.
5- همان مرجع، ص 376 و 379.
6- همان مرجع، ص 381.
7- همان مرجع، ص 402.
8- همان مرجع، ص 410 و 411.
9- ويل دورانت، كتاب اول (بخش اول)، ص 519.
10- ايران باستان ج 1 ص 723.
11- همان مرجع، ص 727.
12- حيات مردان نامي، ص 343.


 لسان، حسين. "قرباني از روزگار كهن تا امروز"

سند تاریخی چهارشنبه سوری


در هیچیک از متون باقیمانده پیش از اسلام اشاره‌ای به جشن چهارشنبه سوری نشده است.

در اوستا، کتیبه‌های عیلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی و نیز در متون پهلوی و حتی در روایت‌های مورخان یونانی در باره ایران نیز در باره جشن چارشنبه‌سوری سخنی گفته نشده است.
 
متون دوران پس از اسلام نیز در این باره تقریباّ ساکت بوده‌اند، حتی در آثار محقق دقیقی همچون ابوریحان بیرونی نیز در باره آن توضیحی داده نشده است.

اما برخی اشاره‌ها در تعدادی از متون کهن، نشان‌دهنده این است که گویا چارشنبه‌سوری نه تنها برگزار می‌شده، بلکه از آن به عنوان «عادت قدیم» نام برده می‌شده است.

نخستین و کهن‌ترین کتابی که در آن به چنین آتش‌افروزی اشاره شده است، کتاب «تاریخ بخارا» نوشته ابوبکر محمد بن جعفر نَـرشَـخی (۳۵۸- ۲۸۶ ق) است.

در این کتاب که به نام «مزارات بخارا» نیز شناخته می‌شود، واقعه‌ای به شرح زیر از میانه سده چهارم و زمان «منصور بن نوح سامانی» نقل شده است:

” . . . و چون امیر منصور بن نوح به مُلک بنشست، اندر ماه شوال سال سیصد و پنجاه، به جوی مولیان، فرمود تا آن سرای را دیگر بار عمارت کردند و هر چه هلاک و ضایع شده بود بهتر از آن به حاصل کردند.
آنگاه امیر به سرای بنشست و هنوز سال تمام نشده بود که چون «شبِ سوری» چنانکه «عادت قدیم» است، آتشی عظیم افروختند. پاره‌ای از آن بجست و سقف سرای در گرفت و دیگر باره جمله سرای بسوخت.”

نرشخی، ابوبکر محمد بن جعفر، تاریخ (مزارات) بخارا، ترجمه ابونصر قبادی، به کوشش تقی مدرس رضوی، بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۵۱، ص ۳۷٫ تأکیدها از این نگارنده است.

در این روایت هر چند به صراحت به زمان برگزاری جشن اشاره نشده است، اما عبارت «هنوز سال تمام نشده بود» و نیز «شب سوری» گویا اشاره به مراسم چارشنبه‌سوری دارد که شاید در آن زمان، انجام مراسم در شب چارشنبه، تثبیت نشده بوده است.

دومین متن کهن که اشاره‌ای هر چند غیر مستقیم به جشن چارشنبه‌سوری دارد، شاهنامه فردوسی است.

در داستان بهرام چوبینه با «پَـرموده» پسر ساوه‌شاه آمده است که هنگامی که هر دو سپاه آماده رزم بودند، ستاره‌بینی بهرام را پند می‌دهد که:



ستاره‌شمر گفت بهرام را
که در «چارشنبه» مزن کام را
اگر زین بپیچی گزند آیدت
همه کار ناسودمند آیدت
یکی باغ بُـد در میان سپاه
از این روی و زان روی بُـد رزم‌گاه
بشد «چارشنبه» هم از بامداد
بدان باغ که امروز باشیم شاد
ببردند پر مایه گستردنی
می و رود و رامشگر و خوردنی
. . .
ز جیحون همی آتش افروختند
زمین و هوا را همی سوختند
شاهنامه فردوسی، تصحیح رستم علی‌یف، انستیتوی خاورشناسی آکادمی علوم اتحاد شوروی، جلد هشتم، مسکو، ۱۹۷۰، ص ۳۷۷ تا ۳۷۹؛ بیت آخر به نقل از نسخه دستنویس موزه بریتانیا.

http://www.askdin.com/thread17452.html

۱۳۹۳ مهر ۱۷, پنجشنبه

مرتضی مطهری و زبان فارسی



دیدگاه مطهری در مورد فرهنگ ایرانی و زبان پارسی

پرداختن به فرهنگ ِ ايراني، زبان ِ فارسي و شاهنامه‌ي ِ فردوسي: خدمت است يا خيانت؟!


"پاسخ" به اين پرسش (بدون هرگونه شرح و تفسيري) در اين جا به نظر شما می رسد.
بخوانيد و داوري‌ كنيد ↓


زنده‌ کردن‌ لغات‌ فارسی‌ باستانی‌، برگشت‌ از تعالیم‌ قرآن‌ است‌

انجمن‌ و مؤسّسه‌ای‌ بود برای‌ این‌ امور که‌ با وزارت‌ معارف‌ و فرهنگ‌ رابطه‌ داشت‌؛ و برای‌ از بین‌ بردن‌ لغات‌ عربی‌ و فرهنگ‌ اسلام‌ نهایت‌ سعی‌ و کوشش‌ را داشتند. و در اداره‌ی فرهنگستانی‌ که‌ پشت‌ مدرسه‌ی سپهسالار بود، برای‌ این‌ موضوع‌ مال‌‌ ملّت‌ بیچاره‌ را می‌خوردند و می‌بردند. نام‌ قبرستان‌ را گورستان‌، و اجتماع‌ را گردهمایی‌، و جمعه‌ را آدینه‌، و وسائل‌ ارتباط‌ جمعی‌ را رسانه‌های‌ گروهی‌، ...

اینها همه‌ برای‌ دور کردن‌ مردم‌ از لغات‌ قرآن‌ است‌. برای‌ قطع‌ رابطه‌ و بریدن‌ با نهج‌ البلاغه‌ است‌. برای‌ عدم‌ آشنایی‌ مردم‌ به‌ جمعه‌ و جماعت‌ است‌. برداشتن‌ «طاء» از کلمات‌ و به جای‌ آن‌ «تاء» نهادن‌، مانند تبدیل‌ کتابت‌ لفظ‌ طهران‌ به‌ تهران‌ روی‌ همین‌ زمینه‌ است‌ ...

برای‌ ریاضیات‌ از جبر و حساب‌ استدلالی‌ و فیزیک‌ و شیمی‌ در نمره‌ی امتحانی‌ ضریب‌ می‌گذارند؛ و برای‌ عربی‌ نه‌ تنها ضریب‌ نمی‌گذارند، آن قدر آن را بدون‌ اهمّیت‌ و در درجه‌ی پست‌ می‌گذارند که‌ وجود و عدمش‌ مساوی‌ می‌باشد....
این همه‌ سر و صدا برای‌ عظمت‌ فردوسی‌، و جشنواره‌ و هزاره‌ و ساختن‌ مقبره‌، و دعوت‌ خارجیان‌ از تمام‌ کشورها برای‌ احیاء شاهنامه‌، و تجلیل‌ و تکریم‌ از این‌ مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ برای‌ چیست‌؟!

برای‌ آن است‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌ الله‌ است‌، سی سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلتان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است‌ ...
تبلیغات‌ برای‌ فردوسی‌ و شاهنامه‌، تبلیغات‌ علیه‌ اسلام‌ است‌. فردوسی‌ با شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ خود که‌ کتاب‌ شعر (یعنی‌ تخیلات‌ و پندارهای‌ شاعرانه‌) است‌ خواست‌ باطلی‌ را در مقابل‌ قرآن‌ عَلم‌ کند؛ و موهومی‌ را در برابر یقین‌ برسر پا دارد. خداوند وی‌ را به‌ جزای‌ خودش‌ در دنیا رسانید و از عاقبتش‌ در آخرت‌ خبر نداریم‌. خودش‌ می‌گوید:

بسی‌ رنج‌ بردم‌ در این‌ سال‌ سی /
عجم‌ زنده‌ کردم‌ بدین‌ پارسی‌ /
چو از دست‌ دادند گنج‌ مرا /
نبد حاصلی‌ دسترنج‌ مرا/

ما در زمان‌ خود هرکس‌ را دیدیم‌ که‌ خواست‌ عجم‌ را در برابر اسلام‌ عَلم‌ کند، و لغت‌ پارسی‌ را در برابر قرآن‌ بنهد، با ذلّت‌ و مسکنتی‌ عجیب‌ جان‌ داده‌ است‌. فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی‌ الابْصَار!

برگرفته از کتاب ِ نور ِ ملکوت ِ قرآن –
تالیف آیت الله سید محمد حسین حسینی طهرانی/ جلد چهارم / بحث ِ نهم

پاسخ:


شخصیت و اندیشه هر شخصی تنها در نوشتهای او نیست !!که برای شناخت ابزار دیگری هم لازم است !
اما در مورد فردوسی نباید مسائلی را نادیده گرفت!
و اگر شهید مطهری نقدی را انجام دادند به همین خاطر است!!که شناخت کافی نسبت به شخصیت و اندیشه و فردوسی داشته اند و از همه مهمتر استفاده ابزاری این کتاب در زمان طاغوت بوده!

اما سوال من از شما اینست که :
آیا شاهنامه بیشتر توانست قلب و روح و فکر ایرانیان را به تسخیر خود درآورد یا مثنوی مولانا جلال الدّین محمّد بلخی؟
آیا نقل داستانهای
افسانه ای شاهنامه توانست بیشترین شنونده را به خود اختصاص دهد یا تاریخ بزرگان اسلام و پیشوایان تشیع و حادثه کربلا؟
آیا وقایع بهم بافتۀ رستم و سهراب قلوب ایرانیان را تسخیر کرد یا حماسۀ بی مانند واقعۀ عاشورا و فداکاری اصحاب و اهل بیت فرزند رسول خدا؟
آیا شرح داستان های تخیلی و عیاشیهای منیژه و تهمینه و سودابه و توضیح هم بستریهای آنان تاج افتخار بر سر ایرانیان زد یا شرح بیان نهضت ظلم ستیز و کاخ برانداز قهرمان بانوی تاریخ بشریت زینب کبری؟
کدامیک؟
در اینجا باید اعتراف کرد که جناب فردوسی پس از اتمام شاهنامه و صرف عمر در این تألیف بیمحتوی و عبث و پس از شکست در رسیدن به توقّعات صله و پاداش از پادشاه غزنوی تنبّهی پیدا کرد و تذکّری بر عمر بر باد رفته، متأسّف و از نگاشتن شاهنامه اظهار ندامت و پشیمانی مینمود و در مقدّمه تفسیر سوره یوسف که به شعر درآورده است خود این گونه اقرار و اعتراف مینماید و از کردۀ خود ابراز پشیمانی میکند:

سخنهای پیغمبران خدای ***** بگویم بدان کش بود عقل ورای

من از هر دری گفته دارم بسی ***** شنیدند گفتار من هر کسی

سخنهای شاهان با رأی و داد ***** به سخت و به سست و بلند و گشاد

بسی گوهر داستان سفتهام ***** بسی نامه باستان گفتهام

به بزم و به رزم و به کین و به مهر ***** یکی از زمین و یکی از سپهر

سپردم بسی راه دلخستگان ***** زدم پرده مهر پیوستگان

به نظم آوریدم بسی داستان ***** ز افسانه و گفته باستان

همیدون بسی راندهام گفتگوی ***** ز خوبان شکّر لب ماهروی

ز هر گونه نظم آراستم ***** بگفتم در او هرچه خود خواستم

اگر چه دلم بود از آن بامزه ***** همی کاشتم تخم رنج و بزه

از آن تخم کشتن پشیمان شدم ***** زبان و دهان را گره بر زدم

نگویم کنون نامهای دروغ ***** سخن را ز گفتار ندهم فروغ

نکارم کنون تخم رنج و گناه ***** که آمد سپیدی به جای سیاه

دلم سیر گشت از فریدون گُرد ***** مرا زآنچه کو تخت ضحّاک برد

گرفتم دل از ملکت کیقباد ***** همان تخت کاوس کی برد باد

ندانم چه خواهد بدن جز عذاب ***** ز کیخسرو و جنگ افراسیاب

بر این میسزد گر بخندد خرد ***** زمن خود کجا کی پسندد خرد

که یک نیمه از عمر خود کم کنم ***** جهانی پر از نام رستم کنم

دلم گشت سیر و گرفتم ملال ***** هم از گیو و طوس و هم از پور زال

ز من دست گیتی به دزدید مشک ***** بجایش پراکنده کافور خشک

کنون چارهای بایدم ساختن ***** دل از کار گیتی بپرداختن

گرفتن یکی راه فرزانگان ***** نرفتن به آئین دیوانگان

سر از راه واژونه بر تافتم ***** که کم شد ز من عمر و غم یافتم

کنون گر مرا روز چندی بقاست ***** دگر نسپرم جز همه راه راست

نگویم دگر داستان ملوک ***** دلم سیر شد ز آستان ملوک

نگویم سخنهای بیهوده هیچ ***** به بیهوده گفتن نگیرم بسیج

که آن داستانها دورغ است پاک ***** دو صد زان نیرزد به یک مشت خاک

ز پیغمبران گفت باید سخن *****
که جز راستیشان نبد بیخ و بن
ملاحظه میشود که فردوسی از تمام دروغ پردازیها و بزرگنمائیها که برای تجدید و ابقای فرهنگ ایرانیان و لغات فارسی دری انجام داده است نادم و پشیمان گشته در صدد جبران آن همه تعب و رنج دست در دامان کتاب وحی یازیده به شرح و تبیین داستان پیامبران و اولیای الهی روی آورده است.
متأسفانه فردوسی با طرح مبانی ناسیونالیستی و پی ریزی فرهنگ پان ایرانیسم و مقابله با فرهنگ اسلام تا آنجا پیش رفت که ورود نهضت عالم گیر و انسان ساز و نورانی اسلام را در فتح ممالک ایران به دست سپاه اسلام به زشتی یاد میکند و آن حمیت جاهلی و تعلّق به سرزمین ایران و اتّکاء بر گذشتۀ نیاکان نامیمون خویش را در مشوّه گردانیدن چهره اسلام و ناموجّه جلوه دادن پذیرش آئین جدید ظاهر میسازد چنانچه در فتح قادسیه از زبان رستم فرّخزاد چنین میگوید:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ***** عرب را به جائی رسیدست کار
که تاج کیان را کند آرزو *****
تند باد بر چرخ گردون تفو



و اینک میبینیم عدّهای از خدا بیخبر و لامذهب در حالیکه کمر به محو و بوار اسلام بستهاند با تمّسک به همین اشعار در مقام مقابله با ملّت و آئین اسلام برآمدهاند و از سایر اشعار فردوسی که ذکر شد تغافل میورزند.
مسأله عربی زدایی و جایگزینی واژههای فارسی به جای عربی از زمان رژیم طاغوتی شاه وارد مرحلۀ جدیدی گشت و ایشان در یکی از نطقهای خود گفته بود: وظیفه من حذف فرهنگ و لغت بیگانه از زبان فارسی است، و مسلّم بود که مقصود و منظور از بیگانه نه لغات و اصطلاحات غربی و زبان خارجی که فقط زبان عربی بوده است، پیگیری ستیز با زبان اسلام که همان زبان عربیت است در رژیم گذشته بنحوی کاملاً مشهود و روشن در دستور و روش دولت قرار گرفت تا جائیکه از آدم ملحدی چون جبّار باغچهبان که به سخریه جمله: ایاک نعبد و ایاک نستعین را به صدای بع بع گوسفندان تشبیه مینمود به تجلیل و تکریم یاد میشد

و امروزه نیز همین روش نامیمون و ناپسند با شدّت دنبال میشود و به جای کلمات دلپذیر و جذّاب و شیرین و متعارف و پذیرفته شدۀ در فرهنگ و ادب پارسی از زبان عربی، کلمات و واژههای خندهدار و من درآوردی و مستهجن قرار گرفته است.
وبعضی از کوته نظران دو آتشه که سنگ دفاع از وطنیت و رجوع به فرهنگ قهقرائی را نه تنها بر سینه که بر فرق خود میکوبند برای پیش تازی در این صحنه و سبقت از روش و منش دیگران به تألیف مقالات و نوشتارهائی به زبان فارسی سره با عباراتی بس سخیف و ردیء دست می‌زنند که خواننده برای فهم آن کلمات باید به لغت نامۀ جدید مراجعه نماید و با کنکاش در کلمات جدید التأسیس به فهم مطلب برسد.
خود این حقیر به نوشته یکی از اساتید دانشگاه برخورد کردم که به چنین کار ابلهانه‌ای پرداخته و دگران را به تفحّص در مقاله و پیدا کردن لغت عربی به شرط بندی انداخته بود، حال صرف نظر از اینکه بیش از ده لغت عربی در آن یافتم که حکایت از عدم اطلاع نویسنده بر ریشه و مصدر لغت می‌نمود برای رسیدن به فهم و مراد مقاله سرسام گرفتم و از ادعیه خالصانه چندی نثار صاحب مقاله نمودم.
متأسفانه این روش ناپسند حتی به میان حوزه‌های علمیه و نشریات آنها نیز سرایت نموده و به جای مجمع تحقیق، عبارت: پژوهشکده و یا به جای بحث، کلمه: گفتمان و یا عوض اجتماع واژۀ گردهمائی و امثال اینها را قرار می‌دهند در حالیکه لغت عرب لغت قرآن است و عوض اینکه این مجامع علمی و دینی، خود پیشتاز در تقویم و تبلیغ فرهنگ اصیل اسلام و قرآن باشد و زبان اهل بیت رسول خدا را در میان مردم ترویج نمایند و آن را به درون فرهنگ عوام سرایت دهند، مشاهده می‌کنیم که مثلاً برای اثبات و اظهار همرنگ جماعت و جامعه شدن و به عبارت امروزی «به روز بودن» خود را از ماهیت و هویت اسلامی تهی می‌گردانند و میدان سباق در عرصه فرهنگ و معرفت را به حریف نکته‌دان و زیرک واگذار می‌نمایند که از این جمله باید به ترجمه قرآن کریم به فارسی سَرِه و بی مزه و سخفیف اشاره نمود.
مرحوم والد معظّم علاّمه طهرانی ـ قدّس الله سرّه ـ در زمان حیات خویش شدیداً با این روش و برنامه استعماری به مقابله برخاسته، از هر فرصتی جهت تبیین و افشاء دسیسه‌های شیطنت آمیز دست‌های پشت پرده و مخفی از انظار دریغ نمی‌ورزیدند و در این زمینه سخنانی بس ارزشمند از ایشان به جای مانده است. امیدواریم به فضل و توفیق الهی در آینده‌ای نه چندان دور نسبت به نشر و تنظیم و تدوین آنها اقدام نمائیم.

حاج سید محمد محسن حسینی طهرانی

منبع: کتاب مطلع انوار جلد دهم
 


بعلاوه:

هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد.

نقل هر نظر از طرف اشخاصی که در کوران سیاستهای روزگار خود قرار گرفته و بخشی از نظریاتشان مختص به آن زمان است لازم است همراه نوصیف و توضیح جو موجود در آن زمان باشد.

فردوسی در زمانی میزیسته که متاسفانه رنگ و بوئی از اسلام در رفتار و گفتار و پندار مسلمانان ( عرب یا عجم ) نبود.
پادشاه غزنوی به بهانه مسلمان کردن کفار دیارشان را تصرف میکرد ولی بجای اینکه اعمالش در جهت نشر آموزه های دینی باشد متاسفانه به قتل - زنا - غصب اموال مردم و حکام با عنوان استرقاق میپرداخت.

خب اعرابی که ایران را فتح کردند هم چنین رفتارهائی را در حق مردم عامی ای کردندکه هرگز در جنگ حضور نداشتند.
( مراجعه شود به کتاب دو قرن سکوت - دکتر عبدالحسین زرین کوب لینک دانلود کتاب با تصحیح شهید مطهری )

رفتاری که در ایران از اکثر اعراب دیده شد رفتار و گفتاری نزاد پرستانه بوده و هست.

عکس العمل فردووسی به این رفتار است و نه به دین اسلام.

ایشان مسلمان و شیعه بوده و و نقد ایشان مربوط به اعراب است.
نباید این دو را ( اعراب - اسلام ) با هم متصل و لازم و ملزوم دانست.

(نقل است که میگویند پیامبر فرموده من عرب هستم ولی عرب از من نیست. یعنی اعمال هر عربی دال بر این نیست که این شخص نماینده پیامبر است.)

و همینطور نباید به بهانه اعمال این قوم به تغئیر و حذف کلمات دست زد چراکه این کلمات صرفا عربی نیستند.

که اگر صرفا عربی بودند ارزشی در حد جاهلیت اعراب داشتند.

حال یک عده مغرض به بهانه دشمنی با اسلام عبارات را تغئیر میدهند و بر اعراب میتازند.

یک عده هم با آنها هم صدا شده بر پارسی ( زبان ایرانیان ) میتازند و بر شعرائی همچون فردوسی که تمام داستانهای ایشان بعد و مفاهیمی کاملا دینی و عرفانی دارد اهانت میکنند.




احتمالا براي بسياري پيش آمده باشد که خوانده باشند يا ديده باشند يا برايشان ايميل شده باشد، يا در سايت هاي متعدد يا شايد هم در شبکه هاي اجتماعي مانند فيس بوک مطلبي درباره نظر آيت ا...مطهري و تقابلش با شاهنامه و حرکت ماندگار فردوسي درباره احياي زبان فارسي خوانده باشند. تيتر مطلب معمولا اين است: «نظر مطهري در مورد شاهنامه» يا حتي محترمانه تر: «آيت ا.. مطهري و فردوسي»... در گوگل هم که جست و جو کنيد: «مطهري شاهنامه» يا «مطهري فردوسي» تا چندين صفحه همين نوشته ذيل را از قول شهيد مطهري مي بينيد: «فردوسي مردي زيانکار بود. زنده  کردن  لغات  فارسي  باستاني ، برگشت  از تعاليم  قرآن  است. اين همه  سر و صدا براي  عظمت  فردوسي  و جشنواره  و هزاره  و ساختن  مقبره  و دعوت  خارجيان  از تمام  کشورها براي  احياي شاهنامه  و تجليل  و تکريم  از اين  مرد خاسر زيان  برده تهيدست  براي  چيست ؟! براي  آن است  که  در برابر لغت  قرآن  و زبان  عرب  که  زبان  اسلام  و زبان  رسول  ا... است ، سي سال  عمر خود را به  عشق  دينارهاي  سلطان  محمود غزنوي  به  باد داده  و شاهنامه افسانه اي  را گرد آورده  است .»
در بعضي از اين سايت ها نوشته اند به نقل از کتاب «نور ملکوت قرآن» - تاليف آيت ا... مطهري/ جلد چهارم اين مطلب آمده است در حالي که«نور ملکوت قرآن» کتاب شهيد مطهري نيست و بعضي ديگر از موارد ادعا شده اين سخنان متن پياده شده يکي از سخنراني هاي شهيد مطهري است. حالا کدام سخنراني معلوم نيست. اين نوشته که به سرعت در شبکه ها و سايت هاي اينترنتي پخش شد و بلافاصله بعد از اين نوشته سخناني از امام خميني (ره) درباره شهيد مطهري به همراه آمده درباره آثار اين شهيد تا تقابل نظام جمهوري اسلامي ايران و اسلام و ايراني بودن را نشان دهند، هدفي جز تخريب روحانيت و نقش پر رنگ شهيد مطهري در انقلاب اسلامي ندارند و لازم به نظر رسيد که اولا تعمقي در اين کتاب انجام شود و ثانيا سيري در نظرات شهيد مطهري درباره زبان و به خصوص زبان فارسي داشته باشيم. نکته اولي که به نظر هر کتاب خوان آشنا با کتاب هاي شهيد مطهري مي رسد اين است که ساختار نثر و آهنگ نوشته فرياد مي زند اين متن نوشته شهيد مطهري نيست. ديگر اينکه کتاب «نور ملکوت قرآن»نه تنها نام غريبي در ميان کتاب هاي شهيد مطهري است.
شگفتا! مگر پذيرفتن اسلام مستلزم اين است که اهل يک زبان، زبان خود را کنار بگذارند
اما اگر ما سراغي از نظرات شهيد مطهري درباره زبان و ادبيات فارسي بگيريم، بيش از ديگر آثار به کتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» مي رسيم. وي در مقدمه کتاب در بخشي با عنوان زبان، زبان و سنن مشترک را عامل معارفه و نزديکي افراد به هم و کانالي براي ارتباط قلوب و عواطف دانسته که در نتيجه رشد شعور جمعي و ملي به ظهور رسيده است و ايرانيان هرگز در مخيله شان خطور نمي کرد که تکلم و احياي زبان فارسي مخالف اصول اسلام است در صفحه 111همين کتاب شهيد مطهري بحث مفصلي را به زبان فارسي اختصاص داده که مروري بر خلاصه نظرات ايشان خالي از لطف نيست: «يکي از مسائلي که بهانه قرار داده شده تا آيين مسلماني را بر ايرانيان تحميلي نشان دهند اين است که ميگويند: ايرانيان در طول اين تاريخ زبان خود را حفظ کردند و آن را در زبان عربي محو و نابود نساختند. شگفتا! مگر پذيرفتن اسلام مستلزم اين است که اهل يک زبان، زبان خود را کنار بگذارند و به عربي سخن گويند؟ شما در کجاي قرآن يا روايات و قوانين اسلام چنين چيزي را ميتوانيد پيدا کنيد؟ اصولا در مذهب اسلام که آيين همگاني است مسئله زبان مطرح نيست. ايرانيان هرگز در مخيله شان خطور نمي کرد که تکلم و احياي زبان فارسي مخالف اصول اسلام است، و نبايد هم خطور ميکرد. اگر احياي زبان فارسي به خاطر مبارزه با اسلام بود چرا همين ايرانيان اين قدر در احياي لغت عربي، قواعد زبان عربي، صرف و نحو عربي، معاني و بيان بديع و فصاحت و بلاغت زبان عربي کوشش کردند و جديت نمودند؟ هرگز اعراب به قدر ايرانيان به زبان عربي خدمت نکرده اند. ايرانيان نه توجه شان به زبان فارسي به عنوان ضديت با اسلام يا عرب بود و نه زبان عربي را زبان بيگانه ميدانستند، آنها زبان عربي را زبان اسلام ميدانستند نه زبان قوم عرب و چون اسلام را متعلق به همه ميدانستند زبان عربي را نيز متعلق به خود و همه مسلمانان مي دانستند.
زبان فارسي زباني است که تعلق دارد به يک قوم و يک ملت
زبان فارسي زبان هيچکس و هيچ کتاب به تنهايي نيست، زبان همه است حقيقت اين است که اگر زبان هاي ديگر از قبيل فارسي، ترکي، انگليسي، فرانسوي، آلماني زبان يک قوم و ملت است زبان عربي تنها زبان يک کتاب است. مثلا زبان فارسي زباني است که تعلق دارد به يک قوم و يک ملت، افرادي بي شمار در حيات و بقاي آن سهيم بوده‌اند. هر يک از آنها به تنهايي اگر نبودند، باز زبان فارسي در جهان بود. زبان فارسي زبان هيچکس و هيچ کتاب به تنهايي نيست نه زبان فردوسي است و نه زبان رودکي و نه نظامي و نه سعدي و نه مولوي و نه حافظ و نه هيچ کس ديگر، زبان همه است ولي زبان عربي فقط زبان يک کتاب است به نام قرآن. قرآن تنها نگهدارنده و حافظ و عامل حيات و بقاي اين زبان است. تمام آثاري که به اين زبان به وجود آمده در پرتو قرآن و به خاطر قرآن بوده است علوم دستوري که براي اين زبان به وجود آمده به خاطر قرآن بوده است. کساني که به اين زبان خدمت کرده اند و کتاب نوشته اند به خاطر قرآن بوده است، کتاب هاي فلسفي، عرفاني، تاريخي، طبي، رياضي، حقوقي و غيره که به اين زبان ترجمه يا تأليف شده فقط به خاطر قرآن است. پس حقا زبان عربي زبان يک کتاب است نه زبان يک قوم و يک ملت، اگر افراد برجسته اي براي اين زبان احترام بيشتري از زبان مادري خود قائل بودند از اين جهت بود که اين زبان را متعلق به يک قوم معين نمي دانستند بلکه آن را زبان آيين خود ميدانستند و لهذا اين کار را توهين به ملت و مليت خود نمي شمردند. احساس افراد ملل غير عرب اين بود که زبان عربي زبان دين است و زبان مادري آنها زبان ملت. مولوي پس از چند شعر معروف خود در مثنوي که به عربي سروده است: اقتلوني اقتلوني يا ثقات / ان في قتلي حيوش في حيوش يا ميگويد: پارسي گو گر چه تازي خوشتر است / عشق را خود صد زبان ديگر است. مولوي در اين شعر زبان عربي را بر زبان فارسي که زبان مادري اوست ترجيح ميدهد، به اين دليل که زبان عربي زبان دين است. سعدي در باب پنجم گلستان حکايتي به صورت محاوره با يک جوان کاشغري که مقدمه نحو زمخشري ميخوانده است ساخته است. در آن حکايت از زبان فارسي و عربي چنان ياد ميکند که زبان فارسي زبان مردم عوام است و زبان عربي زبان اهل فضل و دانش. حافظ در غزل معروف خود ميگويد: اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبي است/ زبان خموش ولکن دهان پر از عربي است از قراري که مرحوم قزويني در بيست مقاله نوشته است ، يکي از عنکبوتان گرفتار تارهاي حماقت که از برکت نقشه هاي استعماري فعلا کم نيستند هميشه از حافظ گله مند بوده است که چرا در اين شعر زبان عربي را هنر دانسته است؟!
حضرت امير (عليه السلام) گاهي به فارسي تکلم مي‌کرده اند
حضرت امير (عليه السلام) گاهي به فارسي تکلم مي‌کرده اند اسلام چنان که پيش از اين گفتيم به ملت يا قوم و دسته مخصوصي توجه ندارد که بخواهد زبان آنها را رسمي بشناسد و زبان قوم ديگر را از رسميت بيندازد. زيد بن ثابت به نقل مسعودي در التنبيه و الاشراف به دستور پيغمبر اکرم زبان‌هاي فارسي ، رومي ، قبطي ، حبشي را از افرادي که در مدينه بودند و يکي از اين زبان ها را ميدانستند آموخته بود و سمت مترجمي رسول اکرم را داشت در تواريخ نقل شده است که حضرت امير (عليه السلام )گاهي به فارسي تکلم ميکرده اند. به طور کلي آيين و قانوني که متعلق به همه افراد بشر است نمي تواند روي زبان مخصوصي تکيه کند، بلکه هر ملتي با خط و زبان خود که خواه ناخواه مظهر يک نوع فکر و ذوق و سليقه است ميتواند بدون هيچ مانع و رادعي از آن پيروي کند. بنابراين اگر ميبينيد ايرانيان پس از قبول اسلام باز به زبان فارسي تکلم کردند، هيچ جاي تعجب و شگفتي نيست و به تعبير ديگر اين دو به يکديگر ربطي ندارد که مغرضان، آن را نشانه عدم تمايل ايرانيان به اسلام بدانند. اصولا تنوع زبان علاوه بر اينکه مانع پذيرش اسلام نيست وسيله اي براي پيشرفت بيشتر اين دين هم محسوب ميشود چه هر زباني ميتواند به وسيله زيبايي هاي مخصوص خود و قدرت مخصوص خود خدمت جداگانه‌اي به اسلام بنمايد. يکي از موفقيت هاي اسلام اين است که ملل مختلف با زبان ها و فرهنگ هاي گوناگون آن را پذيرفته‌اند و هر يک به سهم خود و با ذوق و فرهنگ و زبان مخصوص خود، خدماتي کرده اند.
اگر زبان فارسي از بين رفته بود، آثار گرانبهايي که پيوند اسلام را با زبان فارسي جاويد ساخته اند نداشتيم
اگر زبان فارسي از بين رفته بود، آثار گرانبهايي که پيوند اسلام را با زبان فارسي جاويد ساخته اند نداشتيم اگر زبان فارسي از ميان رفته بود ما امروز آثار گرانبها و شاهکارهاي اسلامي ارزنده اي همچون "مثنوي" و "گلستان" و ديوان "حافظ" و "نظامي" و صدها اثر زيباي ديگر که در سراسر آنها مفاهيم اسلامي و قرآني موج ميزند و پيوند اسلام را با زبان فارسي جاويد ساخته اند نداشتيم. چه خوب بود که چند زبان ديگر همچون زبان فارسي در ميان مسلمين وجود داشت که هر يک ميتوانستند با استعداد مخصوص خود به اسلام خدمت جداگانه اي بنمايند."
بعد از اين شهيد مطهري بحث مفصلي درباره اينکه زبان فارسي را چه کساني و چه عواملي زنده نگاه داشتند به راه مي اندازد و با استناد به موارد تاريخي زبان فارسي را در دوره هاي مختلف بعد از ورود اسلام به ايران بررسي مي کند که بحث خواندني در نوع خودش به حساب مي آيد. در پايان اين بحث شهيد مطهري مطالبي به نقل از مستر فراي در کتاب «ميراث باستاني ايران» مي آورد که در نتيجه بحث مي تواند کمک کننده باشد:
"ايران در گرداندن فرهنگ اسلامي نقشي بزرگ داشت مستر فراي ميگويد: شايد دودمان صفاري که تباري از مردم فرودست داشتند فارسي نوين را پيشرفت دادند. زيرا که يعقوب، پايه گذار آن، عربي نمي دانست و بنا به روايتي خواهان آن بود که شعر به زباني سروده شود که وي دريابد. عليهذا علت توجه بيشتر صفاريان به زبان فارسي، عامي و بيسواد بودن آنهاست. مستر فراي پس از آنکه به يک نهضت فارسي مخلوط به عربي در زمان سامانيان اشاره ميکند، ميگويد: ادبيات نوين فارسي ( فارسي مخلوط با لغات عربي) ناشي از شورش بر ضد اسلام يا عربي نبود، مضمون هاي زرتشتي که در شعر آمده است وابسته به شيوه راسخ زمان بوده و نبايد آن را نشانه ايمان مردم به آيين زرتشت دانست، افسوس گذشته خوردن در آن روزگار بسيار رواج داشت به ويژه در ميان شاعراني که روحي حساس داشتند اين اندوه گذشته معمول تر بود اما ديگر بازگشت به گذشته ناشدني بود. زبان فارسي نوين يکي از زبان هاي اسلامي همپايه عربي گشته بود. شک نيست که اکنون اسلام از تکيه بر زبان عربي بي نياز گشته بود. ديگر اسلام داراي ملت هاي بسيار و فرهنگي جهاني گشته بود و ايران در گرداندن فرهنگ اسلامي نقشي بزرگ داشت. عربي فارسي نوين را توانگر کرد.
شاهنامه پيوند روش کهن با افاعيل عروضي بود
مستر فراي در صفحه 400 کتاب خود درباره ورود واژه‌هاي عربي به زبان فارسي و تأثيرات آن، تحت عنوان «آغاز زندگي نوين ايران» چنين ميگويد: در برخي فرهنگ ها زبان بيشتر از دين يا جامعه در ادامه يافتن يا بر جاي ماندن آن فرهنگ اهميت دارد. اين اصل با فرهنگ ايران راست ميآيد، زيرا که بي شک در پيوستگي زبان فارسي ميانه ( فارسي عهد ساساني ) و فارسي نوين ( فارسي دوره اسلامي ) نمي توان ترديد روا داشت، با اين همه اين دو يکي نيستند. بزرگترين فرق ميان اين دو زبان راه يافتن بسياري از واژه هاي عربي است در فارسي نوين که اين زبان را از نظر ادبيات نيرويي بخشيده و آن را جهانگير کرده است و اين برتري را در زبان پهلوي نمي توان يافت. به راستي که عربي فارسي نوين را توانگر ساخت و آن را تواناي پديد آوردن ادبياتي شکوفان به ويژه در تهيه شعر ساخت. چنانکه شعر فارسي در پايان قرون وسطي به اوج زيبايي و لطف رسيد. فارسي نوين راهي ديگر پيش گرفت که قافله سالار آن گروهي مسلمانان ايراني بودند که در ادبيات عرب دست داشتند و نيز به زبان مادري خويش بسيار دلبسته بودند. فارسي نوين که با الفباي عربي نوشته ميشد در سده نهم ميلادي در مشرق ايران رونق گرفت و در بخارا پايتخت دودمان ساماني گل کرد ". در صفحه 402 راجع به استفاده شعر فارسي از عروض عربي چنين ميگويد: " در ساختن شعرهاي نوين فارسي روش کهن را با افاعيل عربي در آميختند و بحرهاي بسيار فراواني پديد آوردند شايد بهترين و کهن ترين نمونه اين «پيوند» ، شاهنامه فردوسي باشد که به بحر متقارب ساخته شده است."
خبرگزاري فارس 90.05.24

استعمار چیست؟




استعمار یک واژه با ریشه عربی است که به معنای طلب آبادانی و آبادانی خواستن می باشد.اما این واژه در اصطلاح به معنی نفوذ و دخالت کشورهای زورمند و توانمند در کشورهای ناتوان به بهانه آبادی و سازندگی است.
هدف استعمارگران در استعمار شایکر مناطق بهره کشی از مردم و خلق آن نقطه جغرافیایی است. به این منطقه مستعمره گفته می شود. به عبارت دیگر مستعمره سرزمینی فاقد استقلال سیاسی و اقتصادی است که کاملاً درهمه شئون تابع دولت امپریالیستی استیلاگر است.
گرچه این تعاریف جزء اصطلاحات جدید و مطرح در علوم جدید می باشن اما وضعیتی اینچنینی برای ملت ها در همه دورانهای تاریخی قابل مشاهده است. ملتی که بواسطه عوامل مختلف فرهنگی- اجتماعی و سیاسی(حکومتی) به چنین سرنوشتی مبتلا شدند. استیلای حکومت مغولان،امویان، عباسیان، و ...از نمونه های تاریخ ملت ایران است که تا قبل از عصر جدید استعمار، به عنوان نمونه های استعمار تاریخ ایران قابل بیان هستند.
به طور کلی در تعریف و بیان انواع استعمار آن را به دو دوره استعمار کهن و استعمار جدید تقسیم میکنند. استعمار کهن در تعریف علوم سیاسی به قبل از جنگ جهانی دوم اطلاق میشود و استعمار نو به دوران پس از آن.

چرا برخی آخوندها موافق طاغوت بودند؟

پرسش: چرا بعضی از علما خودشونو از نظام اسلامی کنار میکشن؟ یا حتی با طاغوت دست دوستی میدن؟
 

پاسخ:

با سلام


ایستادگی در مقابل نظامهای جور و ظلم و فساد راههای متفاوتی و مختلفی دارد که یکی از انها انقلاب کردن است
دو نوع بحث است ابتدا خود انقلاب
و دوم مقدمات انقلاب


ابتدا مقدمات انقلاب
برای هر انقلابی مقدماتی لازم است

--داشتن رهبری مقتدر
--کادر سازی و داشتن کادر اجرایی پس از انقلاب
--اماده بودن مردم از هر قشری چون نظامی و کارگر و معلم و بازاری و........برای انقلاب
-- گذشتن مردم از جان وفرزندان و مال و....خود برای اسلام
--تبیین انقلاب بین قشرهای مختلف جامعه


بحث دوم خود انقلاب است:
انقلاب این طور نیست که از هر چند سال یکبار مردم به خیابان بریزند و انفلاب بکنند و بجنگند و شهر را به هم بریزند و کشته دهند و ...............انقلاب بکنند

انقلاب در هر کشور هر چند دهه یکبار صورت می گیرد تا بیاید نسل ها عوض شود و رهبری قوی پیدا شود و کادری قوی درست کنند و مردم هماهنگ شوند و امکانات باشد و .......

علما هر کدام به جای خود عالم بودند و تاج سر
ولی خب همه انسان بودند و هرکدام توانایی های مختلفی دارند و هر کدام در رشته و تخصصی توانایی دارند و هر کدام در موردی عملی انجام می دهند

عالمی مبارزه با طاغوت را کار فرهنکی می داند و تربیت نیرو
عالمی مبارزه با طاغوت و ظلم را گسترش حوزه های علمیه و تاسیس حوزه و مدرسه علمیه می داند
عالمی مبارزه با طاغوت را تحکیم کشورهای اسلامی می داند و اتحاد ممالک اسلامی
عالمی هم مبارزه با ظلم را انقلاب و ........

پس هر عالمی راه و روشی دارد و نمی شود گفت که به جای خود ثمر نداشت


اگر کادر سازی و تربیت نیرو و مبلغ گذشتگان نبود امام خمینی(ره) هم دچار مشکل می شد

از طرفی بحث رهبریت است
خیلی از علما تیزهوشی و نبوغ سیاسی شخصیت بی نظیری چون امام خمینی را نداشتند
مردی که شرق و غرب را به هم زد
نفوذ بین اقشار مختلف جامعه
و تصمیم گیری به جا و به موقع
و سرعت عمل
وپی گیری کارها
و .......همه و همه اعمالی بود که در تاریخ کمتر شخصیی پیدا می شود که جامع همه این فضایل باشد

و وقتی پیدا شود شخصیت عظیمی مثل حضرت روح الله می شود که جهان را به لرزه می اندازد